فصل پنجاه و هشتم - گفت که آن منجّم میگوید که غيرافلاک
جلال الدین محمد مولویگفت که آن منجم می گوید که غیر افلاک و این کره خاکی که می بینم شما دعوی می کنید که بیرون آن چیزی هست پیش من غیر آن چیزی نیست و اگر هست بنمایید که کجاست فرمود که آن سؤال فاسد است از ابتدا زیرا می گویی که بنمایید که کجاست و آنرا خود جای نیست و بعد از آن بیا بگو که اعتراض تو از کجاست و در چه جای است در زبان نیست و در دهان نیست در سینه نیست این جمله را بکاو و پاره پاره و ذره ذره کن ببین که این اعتراض و اندیشه را در اینها همه هیچ می یابی پس دانستیم که اندیشه ترا جای نیست چون جای اندیشه خود را ندانستی جای خالق اندیشه را چون دانی چندین هزار اندیشه و احوال بر تو می آید به دست تو نیست و مقدور و محکوم تو نیست و اگر مطلع این را دانستیی که از کجاست آن را افزودیی ممریست این جمله چیزها را بر تو و تو بی خبر که از کجا می آید و به کجا می رود و چه خواهد کردن چون از اطلاع احوال خود عاجزی چگونه توقع می داری که بر خالق خود مطلع گردی قحبه خواهرزن می گوید که در آسمان نیست ای سگ چون می دانی که نیست آری آسمان را وژه وژه پیمودی همه را گردیدی خبر می دهی که درو نیست قحبه خود را که در خانه داری ندانی آسمان را چون خواهی دانستن هی آسمان شنیده ای و نام ستاره ها و افلاک چیزی می گویی اگر تو از آسمان مطلع می بودی یا سوی آسمان وژه ای بالا می رفتی ازین هرزه ها نگفتی این چه می گوییم که حق بر آسمان نیست مراد ما آن نیست که بر آسمان نیست یعنی آسمان بر او محیط نیست و او محیط آسمان است تعلقی دارد به آسمان ازین بی چون و چگونه چنانکه به تو تعلق گرفته است بی چون و چگونه و همه در دست قدرت اوست و مظهر اوست و در تصرف اوست پس بیرون از آسمان و اکوان نباشد و به کلی در آن نباشد یعنی که اینها بر او محیط نباشد و او بر جمله محیط باشد
