مناجات
جلال الدین محمد مولوییارب ای پروردگار ای پرورنده ما را بدان نوری پرور که بندگان مقبل خود را پروری از بهر وصال دوست بدین علف شهوت مپرور ما را که دشمنان را بدان می پروری بر مثال گاو و گوسفندان آخری و پروری که پرورند از جهت گوشت و پوست مرغان حواس ما را به چینه علم و حکمت پرور جهت بر آسمان پریدن نه به دانه شهوت جهت گلو بریدن فلک بازیگر همچون شب بازان از پس این چادر خیالات استارگان و لعبتان سیارات بازی ها بیرون می آرد و ما چون هنگامه بر گرد این بازی مستغرق شده ایم و شب عمر به پایان می بریم صبح مرگ برسد و این هنگامه شب باز فلک سرد شود و ما شب عمر به باد داده یا رب پیش تر از آنکه صبح مرگ بدمد این بازی را بر دل ما سرد گردان تا بهنگام از این هنگامه بیرون آییم و از شبروان باز نمانیم چون صبح بدمد ما را به کوی قبول تو یابد یارب آوازە حیات تو به گوش جان ها رسید جان ها همه روان شدند در بیابان دراز تشنه آب حیات این جهان پیش آمد همه درافتادند در وی هر چند که قلاوزان و آب شناسان بانگ می زنند که اگرچه به آب حیات ماند اما آب حیات نیست آب حیات در پیش است ازین گذرید
آب حیات آن باشد که هرکه خورد از آن هرگز نمیرد و هر شاخ درخت که از آن سبز شد هرگز زرد و پوسیده نشود و هر گل که از آن آب حیات خندان شد هرگز آن گل نریزد اما این آب حیات نیست آب ممات است هرکه از این آب حیات فانی بیش خورد از همه زودتر میرد نمی بینی که ملوک و پادشاهان از بندگان کم عمرترند و هر شاخ درخت که از این آب بیش کشید او زودتر زرد شود اینک گل را نگر که از این آب سیراب تر و خندان تر شد از همه عروسان باغ لاجرم او زودتر ریزد
