بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند
جلال الدین محمد مولویقصه رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
رنگ روی و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید
گفت هر دارو که ایشان کرده اند
آن عمارت نیست ویران کرده اند
بی خبر بودند از حال درون
استـعـیــذ الـله مـمـــا یفـتـــرون
دید رنج و کشف شد بر وی نهفت
لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود
دید از زاریش کاو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
