بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود
جلال الدین محمد مولویرو به آتش کرد شه کای تندخو
آن جهان سوز طبیعی خوت کو
چون نمی سوزی چه شد خاصیتت
یا ز بخت ما دگر شد نیتت
می نبخشایی تو بر آتش پرست
آنک نپرستد ترا او چون برست
هرگز ای آتش تو صابر نیستی
چون نسوزی چیست قادر نیستی
چشم بندست این عجب یا هوش بند
چون نسوزاند چنین شعله بلند
جادوی کردت کسی یا سیمیاست
یا خلاف طبع تو از بخت ماست
گفت آتش من همانم ای شمن
اندر آ تا تو ببینی تاب من
طبع من دیگر نگشت و عنصرم
تیغ حقم هم به دستوری برم
