بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضیالله عنه خفته به زیر درخت
جلال الدین محمد مولویآمد او آنجا و از دور ایستاد
مر عمر را دید و در لرز اوفتاد
هیبتی زان خفته آمد بر رسول
حالتی خوش کرد بر جانش نزول
مهر و هیبت هست ضد همدگر
این دو ضد را دید جمع اندر جگر
گفت با خود من شهان را دیده ام
پیش سلطانان مه و بگزیده ام
از شهانم هیبت و ترسی نبود
هیبت این مرد هوشم را ربود
رفته ام در بیشه شیر و پلنگ
روی من زیشان نگردانید رنگ
بس شدستم در مصاف و کارزار
همچو شیر آن دم که باشد کارزار
بس که خوردم بس زدم زخم گران
دل قوی تر بوده ام از دیگران
بی سلاح این مرد خفته بر زمین
