بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضیالله عنه
جلال الدین محمد مولویمرد گفتش کای امیرالمؤمنین
جان ز بالا چون در آمد در زمین
مرغ بی اندازه چون شد در قفس
گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
بر عدمها کان ندارد چشم و گوش
چون فسون خواند همی آید به جوش
از فسون او عدمها زود زود
خوش معلق می زند سوی وجود
باز بر موجود افسونی چو خواند
زو دو اسپه در عدم موجود راند
گفت در گوش گل و خندانش کرد
گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
گفت با جسم آیتی تا جان شد او
گفت با خورشید تا رخشان شد او
باز در گوشش دمد نکته مخوف
