بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان
جلال الدین محمد مولویکرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل دوستکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان
هر کنیزک را ببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو
آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو
گفت نه من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان
من چرا پیغام خامی از گزاف
بردم از بی دانشی و از نشاف
گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست
چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی ست
گفت گفتم آن شکایت های تو
با گروهی طوطیان همتای تو
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهره اش بدرید و لرزید و بمرد
