بخش ۱۲۶ - مخلص ماجرای عرب و جفت او
جلال الدین محمد مولویماجرای مرد و زن را مخلصی
باز می جوید درون مخلصی
ماجرای مرد و زن افتاد نقل
آن مثال نفس خود می دان و عقل
این زن و مردی که نفسست و خرد
نیک بایستست بهر نیک و بد
وین دو بایسته درین خاکی سرا
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همی خواهد حویج خانگاه
یعنی آب رو و نان و خوان و جاه
نفس همچون زن پی چاره گری
گاه خاکی گاه جوید سروری
عقل خود زین فکرها آگاه نیست
در دماغش جز غم الله نیست
گرچه سر قصه این دانه ست و دام
صورت قصه شنو اکنون تمام
گر بیان معنوی کافی شدی
خلق عالم عاطل و باطل بدی
گر محبت فکرت و معنیستی
صورت روزه و نمازت نیستی
هدیه های دوستان با همدگر
نیست اندر دوستی الا صور
