بخش ۱۳۰ - در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب
جلال الدین محمد مولویمرد گفت آری سبو را سر ببند
هین که این هدیه ست ما را سودمند
در نمد در دوز تو این کوزه را
تا گشاید شه به هدیه روزه را
کاین چنین اندر همه آفاق نیست
جز رحیق و مایه ی اذواق نیست
زانک ایشان ز آبهای تلخ و شور
دایما پر علت اند و نیم کور
مرغ کاب شور باشد مسکنش
او چه داند جای آب روشنش
ای که اندر چشمه ی شورست جات
تو چه دانی شط و جیحون و فرات
ای تو نارسته ازین فانی رباط
تو چه دانی محو و سکر و انبساط
ور بدانی نقلت از آب و جدست
پیش تو این نامها چون ابجدست
ابجد و هوز چه فاش است و پدید
بر همه طفلان و معنی بس بعید
پس سبو برداشت آن مرد عرب
در سفر شد می کشیدش روز و شب
بر سبو لرزان بد از آفات دهر
