ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم جلال الدین محمد مولوی پیش از عثمان یکی نساخ بود
کو به نسخ وحی جدی می نمود
چون نبی از وحی فرمودی سبق
او همان را وا نبشتی بر ورق
پرتو آن وحی بر وی تافتی
او درون خویش حکمت یافتی
عین آن حکمت بفرمودی رسول
زین قدر گمراه شد آن بوالفضول
کانچ می گوید رسول مستنیر
مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر
پرتو اندیشه اش زد بر رسول
قهر حق آورد بر جانش نزول
هم ز نساخی بر آمد هم ز دین
شد عدو مصطفی و دین بکین
مصطفی فرمود کای گبر عنود
چون سیه گشتی اگر نور از تو بود
تا که ناموسش به پیش این و آن
نشکند بر بست این او را دهان
اندرون می سوختش هم زین سبب
توبه کردن می نیارست این عجب
چون در آمد تیغ و سر را در ربود
کرده حق ناموس را صد من حدید
ای بسا بسته به بند ناپدید
کبر و کفر آن سان ببست آن راه را
نیست آن اغلال بر ما از برون
می نبیند بند را پیش و پس او
رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست
او نمی داند که آن سد قضاست
بندشان ناموس و کبر آن و این
مرد را زنبور اگر نیشی زند
طبع او آن لحظه بر دفعی تند
زخم نیش اما چو از هستی تست
غم قوی باشد نگردد درد سست
شرح این از سینه بیرون می جهد
لیک می ترسم که نومیدی دهد
نی مشو نومید و خود را شاد کن
عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد
خود مبین تا بر نیارد از تو گرد
ای برادر بر تو حکمت جاریه ست
آن ز ابدالست و بر تو عاریه ست
گرچه در خودخانه نوری یافتست
گوش دار و هیچ خودبینی مکن
من غلام آن که او در هر رباط
خویش را واصل نداند بر سماط
بس رباطی که بباید ترک کرد
تا به مسکن در رسد یک روز مرد
گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست
گر شود پر نور روزن یا سرا
تو مدان روشن مگر خورشید را
چونک من غارب شوم آید پدید
سبزه ها گویند ما سبز از خودیم
شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم
خویش را بینید چون من بگذرم
تن همی نازد به خوبی و جمال
روح پنهان کرده فر و پر و بال
یک دو روز از پرتو من زیستی
غنج و نازت می نگنجد در جهان
باش تا که من شوم از تو جهان
بینی از گند تو گیرد آن کسی
کو به پیش تو همی مردی بسی
پرتو روحست نطق و چشم و گوش
جان جان چو واکشد پا را ز جان
جان چنان گردد که بی جان تن بدان
سر از آن رو می نهم من بر زمین
تا گواه من بود در روز دین
در سخن آید زمین و خاره ها
فلسفی منکر شود در فکر و ظن
گو برو سر را بر آن دیوار زن
نطق آب و نطق خاک و نطق گل
گوید او که پرتو سودای خلق
بس خیالات آورد در رای خلق
گر ندیدی دیو را خود را ببین
بی جنون نبود کبودی بر جبین
هر که را در دل شک و پیچانیست
در جهان او فلسفی پنهانیست
می نماید اعتقاد و گاه گاه
الحذر ای مؤمنان کان در شماست
در شما بس عالم بی منتهاست
جمله هفتاد و دو ملت در توست
وه که روزی آن بر آرد از تو دست
هر که او را برگ آن ایمان بود
همچو برگ از بیم این لرزان بود
بر بلیس و دیو زان خندیده ای
که تو خود را نیک مردم دیده ای
چون کند جان بازگونه پوستین
چند وا ویلی بر آید ز اهل دین
بر دکان هر زرنما خندان شدست
زانک سنگ امتحان پنهان شدست
پرده ای ستار از ما بر مگیر
باش اندر امتحان ما را مجیر
قلب پهلو می زند با زر به شب
با زبان حال زر گوید که باش
ای مزور تا بر آید روز فاش
بود ز ابدال و امیر المؤمنین
پنجه زد با آدم از نازی که داشت
گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت
بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم - جلال الدین محمد مولوی | ناهید