بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم
جلال الدین محمد مولویاین سخن پایان ندارد خیز زید
بر براق ناطقه بربند قید
ناطقه چون فاضح آمد عیب را
می دراند پرده های غیب را
غیب مطلوب حق آمد چند گاه
این دهل زن را بران بربند راه
تگ مران درکش عنان مستور به
هر کس از پندار خود مسرور به
حق همی خواهد که نومیدان او
زین عبادت هم نگردانند رو
هم باومیدی مشرف می شوند
چند روزی در رکابش می دوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه
بر بد و نیک از عموم مرحمه
حق همی خواهد که هر میر و اسیر
با رجا و خوف باشند و حذیر
این رجا و خوف در پرده بود
تا پس این پرده پرورده شود
چون دریدی پرده کو خوف و رجا
غیب را شد کر و فری بر ملا
گر ویست این از چه فردست و خفیست
اندرین اندیشه می بود او دودل
تا سلیمان گشت شاه و مستقل
دیو رفت از ملک و تخت او گریخت
تیغ بختش خون آن شیطان بریخت
در میانشان آنک بد صاحب خیال
چون در انگشتش بدید انگشتری
وهم آنگاهست کان پوشیده است
این تحری از پی نادیده است
شد خیال غایب اندر سینه زفت
چونک حاضر شد خیال او برفت
گر سمای نور بی باریده نیست
هم زمین تار بی بالیده نیست
یومنون بالغیب می باید مرا
چون شکافم آسمان را در ظهور
چون بگویم هل تری فیها فطور
شحنه را دزد آورد بر دارها
تا که بس سلطان و عالی همتی
بندگی در غیب آید خوب و گش
حفظ غیب آید در استعباد خوش
کو که مدح شاه گوید پیش او
تا که در غیبت بود او شرم رو
دور از سلطان و سایه سلطنت
پاس دارد قلعه را از دشمنان
قلعه نفروشد به مالی بی کران
همچو حاضر او نگه دارد وفا
پیش شه او به بود از دیگران
که به خدمت حاضرند و جان فشان
پس به غیبت نیم ذره حفظ کار
به که اندر حاضری زان صد هزار
طاعت و ایمان کنون محمود شد
بعد مرگ اندر عیان مردود شد
چونک غیب و غایب و روپوش به
پس لبان بر بند و لب خاموش به
ای برادر دست وادار از سخن
بس بود خورشید را رویش گواه
نه بگویم چون قرین شد در بیان
هم خدا و هم ملک هم عالمان
یشهد الله و الملک و اهل العلوم
چون گواهی داد حق کی بد ملک
بر نتابد چشم و دلهای خراب
چون خفاشی کو تف خورشید را
پس ملایک را چو ما هم یار دان
جلوه گر خورشید را بر آسمان
کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم
چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم
چون مه نو یا سه روزه یا که بدر
هر ملک دارد کمال و نور و قدر
بر مراتب هر ملک را آن شعاع
که بسی فرقستشان اندر میان
پس قرین هر بشر در نیک و بد
آن ملک باشد که مانندش بود
چشم اعمش چونک خور را بر نتافت
اختر او را شمع شد تا ره بیافت