بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید
جلال الدین محمد مولویزید را اکنون نیابی کو گریخت
جست از صف نعال و نعل ریخت
تو که باشی زید هم خود را نیافت
همچو اختر که برو خورشید تافت
نه ازو نقشی بیابی نه نشان
نه کهی یابی به راه کهکشان
شد حواس و نطق باپایان ما
محو نور دانش سلطان ما
حسها و عقلهاشان در درون
موج در موج لدینا محضرون
چون بیاید صبح وقت بار شد
انجم پنهان شده بر کار شد
بیهشان را وادهد حق هوشها
حلقه حلقه حلقه ها در گوشها
پای کوبان دست افشان در ثنا
ناز نازان ربنا احییتنا
