بخش ۲ - تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر میکرد و میگفت کی عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ
جلال الدین محمد مولویاندر آن بودیم کان شخص از عسس
راند اندر باغ از خوفی فرس
بود اندر باغ آن صاحب جمال
کز غمش این در عنا بد هشت سال
سایه او را نبود امکان دید
هم چو عنقا وصف او را می شنید
جز یکی لقیه که اول از قضا
بر وی افتاد و شد او را دلربا
بعد از آن چندان که می کوشید او
خود مجالش می نداد آن تندخو
نه به لابه چاره بودش نه به مال
چشم پر و بی طمع بود آن نهال
عاشق هر پیشه ای و مطلبی
حق بیالود اول کارش لبی
چون بدان آسیب در جست آمدند
