بخش ۱۱ - قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد
جلال الدین محمد مولویآن یکی افتاد بیهوش و خمید
چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد
تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
هم چو مردار اوفتاد او بی خبر
نیم روز اندر میان ره گذر
جمع آمد خلق بر وی آن زمان
جملگان لاحول گو درمان کنان
آن یکی کف بر دل او می براند
وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
او نمی دانست کاندر مرتعه
از گلاب آمد ورا آن واقعه
آن یکی دستش همی مالید و سر
وآن دگر کهگل همی آورد تر
آن بخور عود و شکر زد به هم
وآن دگر از پوششش می کرد کم
وآن دگر نبضش که تا چون می جهد
وان دگر بوی از دهانش می ستد
