بخش ۲۸ - نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزمکش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزمکش از ضمیر و نیت او
جلال الدین محمد مولویآن یکی درویش هیزم می کشید
خسته و مانده ز بیشه در رسید
پس بگفتم من ز روزی فارغم
زین سپس از بهر رزقم نیست غم
میوه مکروه بر من خوش شدست
رزق خاصی جسم را آمد به دست
چونک من فارغ شدستم از گلو
حبه ای چندست این بدهم بدو
بدهم این زر را بدین تکلیف کش
تا دو سه روزک شود از قوت خوش
خود ضمیرم را همی دانست او
زانک سمعش داشت نور از شمع هو
بود پیشش سر هر اندیشه ای
چون چراغی در درون شیشه ای
هیچ پنهان می نشد از وی ضمیر
بود بر مضمون دلها او امیر
پس همی منگید با خود زیر لب
