بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بیوفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو
جلال الدین محمد مولویگفت بنمودم دغل لیکن ترا
از نصیحت باز گفتم ماجرا
هم چنین دنیا اگر چه خوش شکفت
بانگ زد هم بی وفایی خویش گفت
اندرین کون و فساد ای اوستاد
آن دغل کون و نصیحت آن فساد
کون می گوید بیا من خوش پیم
وآن فسادش گفته رو من لا شی ام
ای ز خوبی بهاران لب گزان
بنگر آن سردی و زردی خزان
روز دیدی طلعت خورشید خوب
مرگ او را یاد کن وقت غروب
بدر را دیدی برین خوش چار طاق
حسرتش را هم ببین اندر محاق
کودکی از حسن شد مولای خلق
بعد فردا شد خرف رسوای خلق
گر تن سیمین تنان کردت شکار
بعد پیری بین تنی چون پنبه زار
فضله آن را ببین در آب ریز
مر خبث را گو که آن خوبیت کو
بر طبق آن ذوق و آن نغزی و بو
گوید او آن دانه بد من دام آن
چون شدی تو صید شد دانه نهان
آخر اعمش بین و آب از وی چکان
خوش ببین کونش ز اول باگشاد
وآخر آن رسواییش بین و فساد
زانک او بنمود پیدا دام را
پیش تو بر کند سبلت خام را
پس مگو دنیا به تزویرم فریفت
ورنه عقل من ز دامش می گریخت
همچنین هر جزو عالم می شمر
هر که آخربین تر او مسعودتر
هر که آخوربین تر او مطرودتر
روی هر یک چون مه فاخر ببین
چونک اول دیده شد آخر ببین
تا نباشی هم چو ابلیس اعوری
نیم بیند نیم نی چون ابتری
این جهان دید آن جهان بینش ندید
فضل مردان بر زنان ای بو شجاع
نیست بهر قوت و کسب و ضیاع
ورنه شیر و پیل را بر آدمی
فضل مردان بر زن ای حالی پرست
زان بود که مرد پایان بین ترست
مرد کاندر عاقبت بینی خمست
او ز اهل عاقبت چون زن کمست
از جهان دو بانگ می آید به ضد
تا کدامین را تو باشی مستعد
من شکوفه خارم ای خوش گرمدار
گل بریزد من بمانم شاخ خار
بانگ اشکوفه ش که اینک گل فروش
بانگ خار او که سوی ما مکوش
این پذیرفتی بماندی زان دگر
آن یکی بانگ این که اینک حاضرم
حاضری ام هست چون مکر و کمین
چون یکی زین دو جوال اندر شدی
آن دگر را ضد و نا درخور شدی
ای خنک آنکو ز اول آن شنید
کش عقول و مسمع مردان شنید
خانه خالی یافت و جا را او گرفت
کوزه نو کو به خود بولی کشید
در جهان هر چیز چیزی می کشد
کفر کافر را و مرشد را رشد
کهربا هم هست و مغناطیس هست
تا تو آهن یا کهی آیی بشست
ور کهی بر کهربا بر می تنی
آن یکی چون نیست با اخیار یار
هست موسی پیش قبطی بس ذمیم
هست هامان پیش سبطی بس رجیم
گر تو نشناسی کسی را از ظلام
بنگر او را کوش سازیدست امام
بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بیوفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو - جلال الدین محمد مولوی | ناهید