بخش ۷۷ - اعتراض کردن معترضی بر رسول علیهالسلام بر امیر کردن آن هذیلی - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۷۷ - اعتراض کردن معترضی بر رسول علیهالسلام بر امیر کردن آن هذیلی
جلال الدین محمد مولویچون پیمبر سروری کرد از هذیل
از برای لشکر منصور خیل
بوالفضولی از حسد طاقت نداشت
اعتراض و لانسلم بر فراشت
خلق را بنگر که چون ظلمانی اند
در متاع فانیی چون فانی اند
از تکبر جمله اندر تفرقه
مرده از جان زنده اند از مخرقه
این عجب که جان به زندان اندرست
وانگهی مفتاح زندانش به دست
پای تا سر غرق سرگین آن جوان
می زند بر دامنش جوی روان
دایما پهلو به پهلو بی قرار
پهلوی آرامگاه و پشت دار
نور پنهانست و جست و جو گواه
کز گزافه دل نمی جوید پناه
گر نبودی حبس دنیا را مناص
نه بدی وحشت نه دل جستی خلاص
هست منهاج و نهان در مکمنست
تفرقه جویان جمع اندر کمین
تو درین طالب رخ مطلوب بین
کان دهنده زندگی را فهم کن
چشم این زندانیان هر دم به در
کی بدی گر نیستی کس مژده ور
بر زمین پهلوت را آرام نیست
دان که در خانه لحاف و بستریست
بی خمار اشکن نباشد این خمار
گفت نه نه یا رسول الله مکن
یا رسول الله جوان ار شیرزاد
هم تو گفتستی و گفت تو گوا
یا رسول الله درین لشکر نگر
هست چندین پیر و از وی پیشتر
زین درخت آن برگ زردش را مبین
برگهای زرد او خود کی تهیست
برگ زرد ریش و آن موی سپید
شد نشان آنک آن میوه ست خام
آنک او گل عارضست ار نو خطست
او به مکتب گاه مخبر نوخطست
پای پیر از سرعت ار چه باز ماند
یافت عقل او دو پر بر اوج راند
گر مثل خواهی به جعفر در نگر
داد حق بر جای دست و پاش پر
بگذر از زر کین سخت شد محتجب
هم چو سیماب این دلم شد مضطرب
دست بر لب می زند یعنی که بس
خامشی بحرست و گفتن هم چو جو
بحر می جوید ترا جو را مجو
ختم کن والله اعلم بالصواب
هم چنین پیوسته کرد آن بی ادب
پیش پیغامبر سخن زان سرد لب
دست می دادش سخن او بی خبر
این خبرها از نظر خود نایبست
هر که او اندر نظر موصول شد
این خبرها پیش او معزول شد
چونک با معشوق گشتی همنشین
دفع کن دلالگان را بعد ازین
هر که از طفلی گذشت و مرد شد
نامه و دلاله بر وی سرد شد
نامه خواند از پی تعلیم را
پیش بینایان خبر گفتن خطاست
کان دلیل غفلت و نقصان ماست
گر بفرماید بگو بر گوی خوش
لیک اندک گو دراز اندر مکش
ور بفرماید که اندر کش دراز
هم چنان شرمین بگو با امر ساز
همچنین که من درین زیبا فسون
با ضیاء الحق حسام الدین کنون
چونک کوته می کنم من از رشد
او به صد نوعم بگفتن می کشد
ای حسام الدین ضیاء ذوالجلال
چونک می بینی چه می جویی مقال
بر دهان تست این دم جام او
گوش می گوید که قسم گوش کو
قسم تو گرمیست نک گرمی و مست
گفت حرص من ازین افزون ترست