بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه اللعنة
جلال الدین محمد مولویدوست از دشمن همی نشناخت او
نرد را کورانه کژ می باخت او
دشمن تو جز تو نبود ای لعین
بی گناهان را مگو دشمن به کین
پیش تو این حالت بد دولتست
که دوادو اول و آخر لتست
گر ازین دولت نتازی خز خزان
این بهارت را همی آید خزان
مشرق و مغرب چو تو بس دیده اند
که سر ایشان ز تن ببریده اند
مشرق و مغرب که نبود بر قرار
چون کنند آخر کسی را پایدار
تو بدان فخر آوری کز ترس و بند
چاپلوست گشت مردم روز چند
هر کرا مردم سجودی می کنند
زهر اندر جان او می آکنند
