بخش ۱۱۰ - جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم میگوید
جلال الدین محمد مولویدی یکی می گفت عالم حادثست
فانیست این چرخ و حقش وارثست
فلسفیی گفت چون دانی حدوث
حادثی ابر چون داند غیوث
ذره ای خود نیستی از انقلاب
تو چه می دانی حدوث آفتاب
کرمکی کاندر حدث باشد دفین
کی بداند آخر و بدو زمین
این به تقلید از پدر بشنیده ای
از حماقت اندرین پیچیده ای
چیست برهان بر حدوث این بگو
ورنه خامش کن فزون گویی مجو
گفت دیدم اندرین بحث عمیق
بحث می کردند روزی دو فریق
در جدال و در خصام و در ستوه
گشت هنگامه بر آن دو کس گروه
آن یکی می گفت گردون فانیست
بی گمانی این بنا را بانیست
وان دگر گفت این قدیم و بی کیست
نیستش بانی و یا بانی ویست
گفت بی برهان نخواهم من شنید
آنچ گولی آن به تقلیدی گزید
هین بیاور حجت و برهان که من
نشنوم بی حجت این را در زمن
در درون جان نهان برهانمست
تو نمی بینی هلال از ضعف چشم
من همی بینم مکن بر من تو خشم
گفت و گو بسیار گشت و خلق گیج
در سر و پایان این چرخ پسیج
من یقین دارم نشانش آن بود
مر یقین دان را که در آتش رود
در زبان می ناید آن حجت بدان
نیست پیدا سر گفت و گوی من
جز که زردی و نزاری روی من
اشک و خون بر رخ روانه می دود
گفت چون قلبی و نقدی دم زنند
که تو قلبی من نکویم ارجمند
کاندر آتش در فتند این دو قرین
عام و خاص از حالشان عالم شوند
از گمان و شک سوی ایقان روند
آب و آتش آمد ای جان امتحان
نقد و قلبی را که آن باشد نهان
تا من و تو هر دو در آتش رویم
تا من و تو هر دو در بحر اوفتیم
که من و تو این کره را آیتیم
هم چنان کردند و در آتش شدند
هر دو خود را بر تف آتش زدند
رست و سوزید اندر آتش آن دعی
از مؤذن بشنو این اعلام را
که نسوزیدست این نام از اجل
صد هزاران زین رهان اندر قران
چون گرو بستند غالب شد صواب
در دوام و معجزات و در جواب
فهم کردم کانک دم زد از سبق
یک نشان بر صدق آن انکار کو
کو درین عالم که تا باشد نشان
منبری کو که بر آنجا مخبری
روی دینار و درم از نامشان
تا قیامت می دهد زین حق نشان
خود مگیر این معجز چون آفتاب
صد زبان بین نام او ام الکتاب
زهره نی کس را که یک حرفی از آن
یا بدزدد یا فزاید در بیان
یار غالب شو که تا غالب شوی
یار مغلوبان مشو هین ای غوی
غیر این ظاهر نمی بینم وطن
هیچ نندیشد که هر جا ظاهریست
آن ز حکمتهای پنهان مخبریست
فایده هر ظاهری خود باطنیست
هم چو نفع اندر دواها کامنست
بخش ۱۱۰ - جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم میگوید - جلال الدین محمد مولوی | ناهید