ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شهزاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمیبچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده جلال الدین محمد مولوی ای برادر دانک شه زاده توی
در جهان کهنه زاده از نوی
کابلی جادو این دنیاست کو
کرد مردان را اسیر رنگ و بو
چون در افکندت دریغ آلوده روذ
دم به دم می خوان و می دم قل اعوذ
تا رهی زین جادوی و زین قلق
استعاذت خواه از رب الفلق
زان نبی دنیات را سحاره خواند
کو به افسون خلق را در چه نشاند
هین فسون گرم دارد گنده پیر
کرده شاهان را دم گرمش اسیر
در درون سینه نفاثات اوست
عقده های سحر را اثبات اوست
ساحره دنیا قوی دانا زنیست
حل سحر او به پای عامه نیست
هین طلب کن خوش دمی عقده گشا
هم چو ماهی بسته استت او به شست
شاه زاده ماند سالی و تو شصت
شصت سال از شست او در محنتی
نه رهیده از وبال و از ذنوب
نفخ او این عقده ها را سخت کرد
وا رهاند زین و گوید برتر آ
جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر
نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر
در شبیکه و در بر آن پر دلال
این جهان و آن جهان را ضرتان
پس فراق آن مقر دان سخت تر
تا چه سخت آید ز نقاشش جدا
ای که صبرت نیست از دنیای دون
چونت صبرست از خدا ای دوست چون
چونک صبرت نیست زین آب سیاه
چون صبوری داری از چشمه اله
چونک بی این شرب کم داری سکون
چون ز ابراری جدا وز یشربون
اندر آتش افکنی جان و وجود
جیفه بینی بعد از آن این شرب را
هم چو شه زاده رسی در یار خویش
پس برون آری ز پا تو خار خویش
جهد کن در بی خودی خود را بیاب
هر زمانی هین مشو با خویش جفت
هر زمان چون خر در آب و گل میفت
که نبیند شیب و بالا کور وار
زانک بویش چشم روشن می کند
نور آن رخسار برهاند ز نار
هین مشو قانع به نور مستعار
چشم را این نور حالی بین کند
جسم و عقل و روح را گرگین کند
صورتش نورست و در تحقیق نار
گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار
دم به دم در رو فتد هر جا رود
دیده و جانی که حالی بین بود
هم چنانک دور دیدن خواب در
خفته باشی بر لب جو خشک لب
دور می بینی سراب و می دوی
می زنی در خواب با یاران تو لاف
که منم بینادل و پرده شکاف
نک بدان سو آب دیدم هین شتاب
تا رویم آنجا و آن باشد سراب
که به تو پیوسته است و آمده
بس کسا عزمی به جایی می کند
از مقامی کان غرض در وی بود
دید و لاف خفته می ناید به کار
جز خیالی نیست دست از وی بدار
خوابناکی لیک هم بر راه خسپ
تا بود که سالکی بر تو زند
خفته را گر فکر گردد هم چو موی
او از آن دقت نیابد راه کوی
فکر خفته گر دوتا و گر سه تاست
هم خطا اندر خطا اندر خطاست
موج بر وی می زند بی احتراز
خفته پویان در بیابان دراز
آب اقرب منه من حبل الورید
بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شهزاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمیبچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده - جلال الدین محمد مولوی | ناهید