بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق میمردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست
جلال الدین محمد مولویهم چنان کن زاهد اندر سال قحط
بود او خندان و گریان جمله رهط
پس بگفتندش چه جای خنده است
قحط بیخ مؤمنان بر کنده است
رحمت از ما چشم خود بر دوختست
ز آفتاب تیز صحرا سوختست
کشت و باغ و رز سیه استاده است
در زمین نم نیست نه بالا نه پست
خلق می میرند زین قحط و عذاب
ده ده و صد صد چو ماهی دور از آب
بر مسلمانان نمی آری تو رحم
مؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم
رنج یک جزوی ز تن رنج همه ست
گر دم صلحست یا خود ملحمه ست
گفت در چشم شما قحطست این
پیش چشمم چون بهشتست این زمین
من همی بینم بهر دشت و مکان
خوشه ها انبه رسیده تا میان
خوشه ها در موج از باد صبا
پر بیابان سبزتر از گندنا
ز آزمون من دست بر وی می زنم
