بخش ۱۲۴ - بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کل است چون با عقل کل بهکژروی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان
جلال الدین محمد مولویکل عالم صورت عقل کل است
کوست بابای هر آنکه اهل قل است
چون کسی با عقل کل کفران فزود
صورت کل پیش او هم سگ نمود
صلح کن با این پدر عاقی بهل
تا که فرش زر نماید آب و گل
پس قیامت نقد حال تو بود
پیش تو چرخ و زمین مبدل شود
من که صلحم دایما با این پدر
این جهان چون جنتستم در نظر
هر زمان نو صورتی و نو جمال
تا ز نو دیدن فرو میرد ملال
من همی بینم جهان را پر نعیم
آبها از چشمه ها جوشان مقیم
بانگ آبش می رسد در گوش من
مست می گردد ضمیر و هوش من
شاخه ها رقصان شده چون تایبان
برگ ها کف زن مثال مطربان
برق آیینه ست لامع از نمد
گر نماید آینه تا چون بود
از هزاران می نگویم من یکی
