بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیهالسلام کی از پدر احوال پدر میپرسیدند میگفت آری دیدمش میآید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند میگفتند خود مژدهای داد این بیهوش شدن چیست
جلال الدین محمد مولویهمچو پوران عزیر اندر گذر
آمده پرسان ز احوال پدر
گشته ایشان پیر و باباشان جوان
پس پدرشان پیش آمد ناگهان
پس بپرسیدند ازو کای ره گذر
از عزیر ما عجب داری خبر
که کسی مان گفت که امروز آن سند
بعد نومیدی ز بیرون می رسد
گفت آری بعد من خواهد رسید
آن یکی خوش شد چو این مژده شنید
بانگ می زد کای مبشر باش شاد
وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد
که چه جای مژده است ای خیره سر
که در افتادیم در کان شکر
وهم را مژده ست و پیش عقل نقد
ز انک چشم وهم شد محجوب فقد
کافران را درد و مؤمن را بشیر
