ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است جلال الدین محمد مولوی من شنیدم که در آمد قبطیی
از عطش اندر وثاق سبطیی
گفت هستم یار و خویشاوند تو
گشته ام امروز حاجتمند تو
زانک موسی جادوی کرد و فسون
تا که آب نیل ما را کرد خون
سبطیان زو آب صافی می خورند
پیش قبطی خون شد آب از چشم بند
قبط اینک می مرند از تشنگی
از پی ادبار خود یا بدرگی
بهر خود یک طاس را پر آب کن
تا خورد از آبت این یار کهن
چون برای خود کنی آن طاس پر
خون نباشد آب باشد پاک و حر
من طفیل تو بنوشم آب هم
که طفیلی در تبع بجهد ز غم
گفت ای جان و جهان خدمت کنم
طاس را از نیل او پر آب کرد
بر دهان بنهاد و نیمی را بخورد
طاس را کژ کرد سوی آب خواه
که بخور تو هم شد آن خون سیاه
باز ازین سو کرد کژ خون آب شد
قبطی اندر خشم و اندر تاب شد
بعد از آن گفتش کای صمصام زفت
ای برادر این گره را چاره چیست
گفت این را او خورد کو متقیست
از ره فرعون و موسی وار شد
قوم موسی شو بخور این آب را
صلح کن با مه ببین مهتاب را
صدهزاران ظلمتست از خشم تو
خشم بنشان چشم بگشا شاد شو
عبرت از یاران بگیر استاد شو
چون ترا کفریست هم چون کوه قاف
کوه را که کن به استغفار و خوش
جام مغفوران بگیر و خوش بکش
تو بدین تزویر چون نوشی از آن
چون حرامش کرد حق بر کافران
آل موسی شو که حیلت سود نیست
حیله ات باد تهی پیمودنیست
گردد او با کافران آبی کند
یا تو پنداری که تو نان می خوری
زهر مار و کاهش جان می خوری
نان کجا اصلاح آن جانی کند
کو دل از فرمان جانان بر کند
یا تو پنداری که حرف مثنوی
اندر آید زغبه در گوش و دهان
اندر آید لیک چون افسانه ها
پوست بنماید نه مغز دانه ها
در سر و رو در کشیده چادری
رو نهان کرده ز چشمت دلبری
هم چنان باشد که قرآن از عتو
فرق آنگه باشد از حق و مجاز
هر دو یکسانست چون نبود شمی
خویشتن مشغول کردن از ملال
باشدش قصد از کلام ذوالجلال
زان سخن بنشاند و سازد دوا
آب پاک و بول یکسان شد به فن
آتش وسواس را این بول و آب
هر دو بنشانند هم چون وقت خواب
لیک گر واقف شوی زین آب پاک
نیست گردد وسوسه کلی ز جان
دل بیابد ره به سوی گلستان
زانک در باغی و در جویی پرد
یا تو پنداری که روی اولیا
آنچنان که هست می بینیم ما
در تعجب مانده پیغامبر از آن
چون نمی بینند رویم مؤمنان
چون نمی بینند نور روم خلق
که سبق بردست بر خورشید شرق
ور همی بینند این حیرت چراست
تا که وحی آمد که آن رو در خفاست
سوی تو ماهست و سوی خلق ابر
تا نبیند رایگان روی تو گبر
سوی تو دانه ست و سوی خلق دام
تا ننوشد زین شراب خاص عام
گفت یزدان که تراهم ینظرون
می نماید صورت ای صورت پرست
که آن دو چشم مرده او ناظرست
از چه پس بی پاسخست این نقش نیک
که نمی گوید سلامم را علیک
می نجنباند سر و سبلت ز جود
حق اگر چه سر نجنباند برون
پاس آن ذوقی دهد در اندرون
که دو صد جنبیدن سر ارزد آن
سر چنین جنباند آخر عقل و جان
عقل را خدمت کنی در اجتهاد
پاس عقل آنست که افزاید رشاد
حق نجنباند به ظاهر سر ترا
لیک سازد بر سران سرور ترا
مر ترا چیزی دهد یزدان نهان
آنچنان که داد سنگی را هنر
تا عزیز خلق شد یعنی که زر
جسم خاکست و چو حق تابیش داد
در جهان گیری چو مه شد اوستاد
هین طلسمست این و نقش مرده است
احمقان را چشمش از ره برده است
می نماید او که چشمی می زند
ابلهان سازیده اند او را سند
بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است - جلال الدین محمد مولوی | ناهید