بخش ۱۳۳ - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبُن مینماید ترا کی چنینها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آی تا آن خیالها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد میدید خیال نبود و جواب این مثالیست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت
جلال الدین محمد مولویآن زنی می خواست تا با مول خود
بر زند در پیش شوی گول خود
پس به شوهر گفت زن کای نیکبخت
من برآیم میوه چیدن بر درخت
چون برآمد بر درخت آن زن گریست
چون ز بالا سوی شوهر بنگریست
گفت شوهر را کای مأبون رد
کیست آن لوطی که بر تو می فتد
تو به زیر او چو زن بغنوده ای
ای فلان تو خود مخنث بوده ای
گفت شوهر نه سرت گویی بگشت
ورنه اینجا نیست غیر من به دشت
زن مکرر کرد که آن با برطله
کیست بر پشتت فرو خفته هله
