بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیهالسلام - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیهالسلام
جلال الدین محمد مولویکآمدش پیغام از وحی مهم
که کژی بگذار اکنون فاستقم
این درخت تن عصای موسیٖ است
که امرش آمد که بیندازش ز دست
تا ببینی خیر او و شر او
بعد از آن بر گیر او را ز امر هو
پیش از افکندن نبود او غیر چوب
چون به امرش بر گرفتی گشت خوب
اول او بد برگ افشان بره را
گشت معجز آن گروه غره را
گشت حاکم بر سر فرعونیان
آبشان خون کرد و کف بر سر زنان
از مزارعشان برآمد قحط و مرگ
از ملخهایی که می خوردند برگ
تا بر آمد بی خود از موسی دعا
چون نظر افتادش اندر منتها
کاین همه اعجاز و کوشیدن چراست
چون نخواهند این جماعت گشت راست
کمترین حکمت کزین الحاح تو
جلوه گردد آن لجاج و آن عتو
تا که ره بنمودن و اضلال حق
فاش گردد بر همه اهل و فرق
چونکه مقصود از وجود اظهار بود
بایدش از پند و اغوا آزمود
چون پیاپی گشت آن امر شجون
نیل می آمد سراسر جمله خون
تا به نفس خویش فرعون آمدش
لابه می کردش دو تا گشته قدش
کآن چه ما کردیم ای سلطان مکن
پاره پاره گردمت فرمان پذیر
من به عزت خوگرم سختم مگیر
هین بجنبان لب به رحمت ای امین
تا ببندد این دهانه ی آتشین
گفت یا رب می فریبد او مرا
می فریبد او فریبنده ی ترا
بشنوم یا من دهم هم خدعه اش
تا بداند اصل را آن فرع کش
که اصل هر مکری و حیلت پیش ماست
هر چه بر خاکست اصلش از سماست
گفت حق آن سگ نیرزد هم به آن
پیش سگ انداز از دور استخوان
هین بجنبان آن عصا تا خاکها
وان ملخها در زمان گردد سیاه
که سببها نیست حاجت مر مرا
تا طبیبی خویش بر دارو زند
سوی بازار آید از بیم کساد
بندگی ناکرده و ناشسته روی
لقمه ی دوزخ بگشته لقمه جوی
هم چو آن بره ی چرنده از حطام
کار دوزخ می کنی در خوردنی
بهر او خود را تو فربه می کنی
تا شود فربه دل با کر و فر
خوردن تن مانع این خوردنست
جان چو بازرگان و تن چون ره زنست
که بود ره زن چو هیزم سوخته
که تو آن هوشی و باقی هوش پوش
خویشتن را گم مکن یاوه مکوش
دان که هر شهوت چو خمرست و چو بنگ
پرده هوشست وعاقل زوست دنگ
هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش
آن بلیس از خمر خوردن دور بود
مست بود او از تکبر وز جحود
مست آن باشد که آن بیند که نیست
زر نماید آنچه مس و آهنیست
این سخن پایان ندارد موسیا
لب بجنبان تا برون روژد گیا
هم چنان کرد و هم اندر دم زمین
سبز گشت از سنبل و حب ثمین
اندر افتادند در لوت آن نفر
قحط دیده مرده از جوع البقر
چند روزی سیر خوردند از عطا
چون شکم پر گشت و بر نعمت زدند
وآن ضرورت رفت پس طاغی شدند
نفس فرعونیست هان سیرش مکن
تا نیارد یاد از آن کفر کهن
تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب
بی مجاعت نیست تن جنبش کنان
گر بگرید ور بنالد زار زار
او نخواهد شد مسلمان هوش دار
او چو فرعونست در قحط آنچنان
پیش موسی سر نهد لابه کنان
چونک مستغنی شد او طاغی شود
خر چو بار انداخت اسکیزه زند
پس فراموشش شود چون رفت پیش
کار او زان آه و زاریهای خویش
سالها مردی که در شهری بود
یک زمان که چشم در خوابی رود
شهر دیگر بیند او پر نیک و بد
هیچ در یادش نیاید شهر خود
که من آنجا بوده ام این شهر نو
بل چنان داند که خود پیوسته او
هم درین شهرش بدست ابداع و خو
چه عجب گر روح موطنهای خویش
که بدستش مسکن و میلاد پیش
می نیارد یاد کین دنیا چو خواب
می فرو پوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندین شهرها را کوفته
سر برون آرد دلش از بخش راز