ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه السّلام خود را به مصطفی صلیالله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه السّلام خود را به مصطفی صلیالله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش جلال الدین محمد مولوی مصطفی می گفت پیش جبرییل
که چنانک صورت تست ای خلیل
مر مرا بنما تو محسوس آشکار
تا ببینم مر ترا نظاره وار
گفت نتوانی و طاقت نبودت
حس ضعیفست و تنک سخت آیدت
گفت بنما تا ببیند این جسد
تا چد حد حس نازکست و بی مدد
آدمی را هست حس تن سقیم
لیک در باطن یکی خلقی عظیم
بر مثال سنگ و آهن این تنه
لیک هست او در صفت آتش زنه
سنگ و آهن مولد ایجاد نار
زاد آتش بر دو والد قهربار
باز آتش دستکار وصف تن
هست قاهر بر تن او و شعله زن
باز در تن شعله ابراهیم وار
که ازو مقهور گردد برج نار
لاجرم گفت آن رسول ذو فنون
در صفت از کان آهن ها فزون
وز صفت اصل جهان این را بدان
ظاهرش را پشه ای آرد به چرخ
چونک کرد الحاح بنمود اندکی
شهپری بگرفته شرق و غرب را
چون ز بیم و ترس بیهوشش بدید
وین تجمش دوستان را رایگان
هست شاهان را زمان بر نشست
هول سرهنگان و صارمها به دست
که شود سست از نهیبش جانها
از برای عام باشد این شکوه
تا کلاه کبر ننهند آن گروه
تا من و ماهای ایشان بشکند
نفس خودبین فتنه و شر کم کند
شهر از آن آمن شود کان شهریار
دارد اندر قهر زخم و گیر و دار
پس بمیرد آن هوسها در نفوس
هیبت شه مانع آید زان نحوس
باز چون آید به سوی بزم خاص
کی بود آنجا مهابت یا قصاص
حلم در حلمست و رحمتها به جوش
نشنوی از غیر چنگ و ناخروش
طبل و کوس هول باشد وقت جنگ
وقت عشرت با خواص آواز چنگ
وان پری رویان حریف جام را
آن زره وآن خود مر چالیش راست
وین حریر و رود مر تعریش راست
این سخن پایان ندارد ای جواد
ختم کن والله اعلم بالرشاد
اندر احمد آن حسی کو غاربست
خفته این دم زیر خاک یثربست
وآن عظیم الخلق او کان صفدرست
شمع از پروانه کی بیهوش شد
هم چو رنجوری و هم چون خواب و درد
جان ازین اوصاف باشد پاک و فرد
روبهش گر یک دمی آشفته بود
شیر جان مانا که آن دم خفته بود
خفته بود آن شیر کز خوابست پاک
خفته سازد شیر خود را آنچنان
که تمامش مرده دانند این سگان
ورنه در عالم کرا زهره بدی
کف احمد زان نظر مخدوش گشت
بحر او از مهر کف پرجوش گشت
ماه را گر کف نباشد گو مباش
احمد ار بگشاید آن پر جلیل
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش
گفت او را هین بپر اندر پیم
باز گفت او را بیا ای پرده سوز
گفت بیرون زین حد ای خوش فر من
حیرت اندر حیرت آمد این قصص
بیهشیها جمله اینجا بازیست
چند جان داری که جان پردازیست
تو نه ای پروانه و نه شمع نیز
شمع چون دعوت کند وقت فروز
آنک بر نگذشت اجزاش از زمین
پیش او معکوس و قلماشیست این
اعط ما شایوا وراموا وارضهم
تا رسیدن در شه و در ناز خوش
رازیا با مرغزی می ساز خوش
دیگدان و دیگ را ویران کنی
وسوسه مفروش در لین الخطاب
ای که عصرت عصر را آگاه کن
گو تو مر گل خواره را که قند به
ای بسا کس را که بنهادست خار
ظن ببرد از دور کان آنست و بس
چون قج مغلوب وا می رفت پس
صورت حرف آن سر خر دان یقین
ای ضیاء الحق حسام الدین در آر
این سر خر را در آن بطیخ زار
تا سر خر چون بمرد از مسلخه
هین ز ما صورت گری و جان ز تو
نه غلط هم این خود و هم آن ز تو
بر فلک محمودی ای خورشید فاش
بر زمین هم تا ابد محمود باش
یک دل و یک قبله و یک خو شوند
موسی و هارون شوند اندر زمین
مختلط خوش هم چو شیر و انگبین
چون شناسد اندک و منکر شود
خشم کرد آن مه ز ناشکری او
زین سبب جان نبی را جان بد
این همه خواندی فرو خوان لم یکن
پیش از آنک نقش احمد فر نمود
نعت او هر گبر را تعویذ بود
کین چنین کس هست تا آید پدید
از خیال روش دلشان می طپید
تا به نام احمد از یستفتحون
یاغیانشان می شدندی سرنگون
نقش او می گشت اندر راهشان
در دل و در گوش و در افواهشان
نقش او را کی بیابد هر شعال
نقش او بر روی دیوار ار فتد
که رهد در حال دیوار از دو رو
آن دورویی عیب مر دیوار را
این همه تعظیم و تفخیم و وداد
چون بدیدندش به صورت برد باد
قلب آتش دید و در دم شد سیاه
قلب را در قلب کی بودست راه
تا مریدان را دراندازد به شک
این گمان سر بر زند از هر خسی
کین اگر نه نقد پاکیزه بدی
کی به سنگ امتحان راغب شدی
او محک می خواهد اما آنچنان
که نگردد قلبی او زان عیان
آن محک که او نهان دارد صفت
این چنین آیینه تا تانی مجو