بخش ۱۲ - عرضه کردن مصطفی علیهالسلام شهادت را بر مهمان خویش
جلال الدین محمد مولویاین سخن پایان ندارد مصطفی
عرضه کرد ایمان و پذرفت آن فتی
آن شهادت را که فرخ بوده است
بندهای بسته را بگشوده است
گشت مؤمن گفت او را مصطفی
که امشبان هم باش تو مهمان ما
گفت والله تا ابد ضیف توام
هر کجا باشم بهر جا که روم
زنده کرده و معتق و دربان تو
این جهان و آن جهان بر خوان تو
هر که بگزیند جزین بگزیده خوان
عاقبت درد گلویش ز استخوان
هر که سوی خوان غیر تو رود
دیو با او دان که هم کاسه بود
هر که از همسایگی تو رود
دیو بی شکی که همسایه اش شود
ور رود بی تو سفر او دوردست
دیو بد همراه و هم سفره ویست
ور نشیند بر سر اسپ شریف
حاسد ماهست دیو او را ردیف
ور بچه گیرد ازو شهناز او
