بخش ۳۱ - در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوساند همچون هاروت و ماروت در چاه بابل
جلال الدین محمد مولویهم چو هاروت و چو ماروت آن دو پاک
بسته اند اینجا به چاه سهمناک
عالم سفلی و شهوانی درند
اندرین چه گشته اند از جرم بند
سحر و ضد سحر را بی اختیار
زین دو آموزند نیکان و شرار
لیک اول پند بدهندش که هین
سحر را از ما میاموز و مچین
ما بیاموزیم این سحر ای فلان
از برای ابتلا و امتحان
که امتحان را شرط باشد اختیار
اختیاری نبودت بی اقتدار
میلها هم چون سگان خفته اند
اندریشان خیر و شر بنهفته اند
چونک قدرت نیست خفتند این رده
هم چو هیزم پاره ها و تن زده
تا که مرداری در آید در میان
نفخ صور حرص کوبد بر سگان
چون در آن کوچه خری مردار شد
صد سگ خفته بدان بیدار شد
حرصهای رفته اندر کتم غیب
