بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ را
جلال الدین محمد مولویمر مغی را گفت مردی کای فلان
هین مسلمان شو بباش از مؤمنان
گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم
ور فزاید فضل هم موقن شوم
گفت می خواهد خدا ایمان تو
تا رهد از دست دوزخ جان تو
لیک نفس نحس و آن شیطان زشت
می کشندت سوی کفران و کنشت
گفت ای منصف چو ایشان غالب اند
یار او باشم که باشد زورمند
یار آن تانم بدن کاو غالبست
آن طرف افتم که غالب جاذبست
چون خدا می خواست از من صدق زفت
خواست او چه سود چون پیشش نرفت
نفس و شیطان خواست خود را پیش برد
وآن عنایت قهر گشت و خرد و مرد
تو یکی قصر و سرایی ساختی
اندرو صد نقش خوش افراختی
خواستی مسجد بود آن جای خیر
دیگری آمد مر آن را ساخت دیر
یا تو بافیدی یکی کرباس تا
