ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ جلال الدین محمد مولوی من کی آرم رحم خلم آلود را
ره نمایم حلم علم اندود را
صد هزاران صفع را ارزانیم
گر زبون صفعها گردانیم
من چه گویم پیشت اعلامت کنم
یا که وا یادت دهم شرط کرم
آنچ معلوم تو نبود چیست آن
وآنچ یادت نیست کو اندر جهان
ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن
که فراموشی کند بر وی نهان
هیچ کس را تو کسی انگاشتی
هم چو خورشیدش به نور افراشتی
چون کسم کردی اگر لابه کنم
مستمع شو لابه ام را از کرم
زانک از نقشم چو بیرون برده ای
آن شفاعت هم تو خود را کرده ای
چون ز رخت من تهی گشت این وطن
هم دعا از من روان کردی چو آب
هم نباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو باش آخر اجابت را رجا
تا زنم من لاف کان شاه جهان
بهر بنده عفو کرد از مجرمان
درد بودم سر به سر من خودپسند
دوزخی بودم پر از شور و شری
هر که را سوزید دوزخ در قود
من برویانم دگر بار از جسد
کار کوثر چیست که هر سوخته
گردد از وی نابت و اندوخته
کانچ دوزخ سوخت من باز آورم
هست دوزخ هم چو سرمای خزان
هست کوثر چون بهار ای گلستان
هست دوزخ هم چو مرگ و خاک گور
چون خلقت الخلق کی یربح علی
که شود زو جمله ناقصها درست
عفو کن زین بندگان تن پرست
عفو از دریای عفو اولیترست
عفو خلقان هم چو جو و هم چو سیل
هم بدان دریای خود تازند خیل
عفوها هر شب ازین دل پاره ها
تا به شب محبوس این ابدان کنی
پر زنان بار دگر در وقت شام
می پرند از عشق آن ایوان و بام
تا که از تن تار وصلت بسکلند
در هوا که انا الیه راجعون
بانگ می آید تعالوا زان کرم
بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم
بس غریبیها کشیدیت از جهان
قدر من دانسته باشید ای مهان
زیر سایه این درختم مست ناز
هین بیندازید پاها را دراز
بر کنار و دست حوران خالدین
کز سفر باز آمدند این صوفیان
صوفیان صافیان چون نور خور
بی اثر پاک از قذر باز آمدند
هم چو نور خور سوی قرص بلند
این گروه مجرمان هم ای مجید
جمله سرهاشان به دیواری رسید
بر خطا و جرم خود واقف شدند
رو به تو کردند اکنون اه کنان
ای که لطفت مجرمان را ره کنان
تا که غسل آرند زان جرم دراز
در صف پاکان روند اندر نماز
اندر آن صفها ز اندازه برون
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
بحر را پیمود هیچ اسکره ای
شیر را برداشت هرگز بره ای
گر حجابستت برون رو ز احتجاب
گرچه بشکستند جامت قوم مست
آنک مست از تو بود عذریش هست
مستی ایشان به اقبال و به مال
نه ز باده تست ای شیرین فعال
عفو کن از مست خود ای عفومند
آن کند که ناید از صد خم شراب
چونک مستم کرده ای حدم مزن
شرع مستان را نبیند حد زدن
که نخواهم گشت خود هشیار من
هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن
تا ابد رست از هش و از حد زدن
فضل تو گوید دل ما را که رو
چون مگس در دوغ ما افتاده ای
تو نه ای مست ای مگس تو باده ای
کرکسان مست از تو گردند ای مگس
کوهها چون ذره ها سرمست تو
نقطه و پرگار و خط در دست تو
فتنه که لرزند ازو لرزان تست
هر گران قیمت گهر ارزان تست
گر خدا دادی مرا پانصد دهان
گفتمی شرح تو ای جان و جهان
یک دهان دارم من آن هم منکسر
در خجالت از تو ای دانای سر
کز عدم بیرون جهد با لطف و بر
ای ببرده من به پیش آن کرم
خاک بی بادی به بالا بر جهد
ز آب باشد سبز و خندان بوستان
مرگ آشامان ز عشقش زنده اند
دل ز جان و آب جان بر کنده اند
آب عشق تو چو ما را دست داد
آب حیوان شد به پیش ما کساد
ز آب حیوان هست هر جان را نوی
هم چو خفتن گشت این مردن مرا
هفت دریا هر دم ار گردد سراب
عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ
سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ
بر بروج چرخ جان چون انجمست
ره نیابد از ستاره هر حواس
جز که کشتیبان استاره شناس
از سعودش غافلند و از قران
آشنایی گیر شبها تا به روز
اختر ار با دیو هم چون عقربست
قوس اگر از تیر دوزد دیو را
دوست را چون ثور کشتی می کند
شمس اگر شب را بدرد چون اسد
بر یکی زهرست و بر دیگر شکر
دوست شو وز خوی ناخوش شو بری
تا ز خمره زهر هم شکر خوری
زان نشد فاروق را زهری گزند
که بد آن تریاق فاروقیش قند
بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ - جلال الدین محمد مولوی | ناهید