رباعی شمارهٔ ۱
آن دل که شد او قابل انوار خدا پر باشد جان او ز اسرار خدا زنهار تن مرا چو تنها مشمر کو جمله نمک شد به نمک زار خدا
۱٬۹۹۴ شعر از جلال الدین محمد مولوی
آن دل که شد او قابل انوار خدا پر باشد جان او ز اسرار خدا زنهار تن مرا چو تنها مشمر کو جمله نمک شد به نمک زار خدا
از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله الا الله را
دل در هوس تو چون ربابست رباب هر پاره ز سوز تو کبابست کباب دلدار ز درد ما اگر خاموش است در خاموشی دو صد جوابست جواب
ای باد صبا به کوی آن دلبر کش احوال دلم بگوی اگر باشد خوش ور زانکه برای خود نباشد دلکش زنهار مرا ندیده ای دم درکش
ای جان جهان و روشنایی همه خوش آرام دلی و آشنایی همه خوش بر ما گذری اگر کنی سلطانی ور بوسه مزید بر فزایی همه خوش