بخش ۶ - در بیان عهد و پیمان گرفتن شاه از طوطی - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۶ - در بیان عهد و پیمان گرفتن شاه از طوطی
ملا احمد نراقیگفت از هجرانت اکنون ای هما
چاره نبود چون ستیزم با قضا
رو سلامت لطف حق همراه تو
بی خطر هم منزل و هم راه تو
لیکن ای آرام جان بیقرار
ای شبم را روز و روزم را بهار
زینهار از من فراموشت مباد
جرعه ای بی یاد من نوشت مباد
یاد ما کن زانکه یاد ما خوش است
یاد ما شیرین و نغز و دلکش است
یاد کن از ما و از ایام ما
از دل بی صبر و بی آرام ما
یاد کن از عهد و از میثاق من
از عنایتها و از اشفاق من
یاد ما کن یاد ما شیرین بود
راحت هر خاطر غمگین بود
یاد ما هر زشت را نیکو کند
ای خنک آن دل که با ما خو کند
یاد ما جانست و جانها جمله تن
چون نباشد جان نباشد گو بدن
جسم بی جان خاک را گنده کند
گر تو را در خانه باشد دلبری
دلبری از مهر و از مه مهتری
تنگ تنگش در بر آری هر زمان
بوسی اش هر لحظه دامان و دهان
چونکه مرد از خانه بیرون افکنی
یا به صحرا یا به جیحون افکنی
ورنه می گردد سراسر خانه ات
پس اگر در دل نداری یاد دوست
مرده باشد سینه ات کی جای اوست
مرده را از خانه بیرون می برند
کی درون سینه اش می پرورند
گر نه با خود مرده داری ای پسر
پس چرا گندیده ای پا تا به سر
کند حرص و کند کبر و کند آز
جمله اینها بوی گفتار دل است
وای آنکس کز دل خود غافل است
هرکه شد غافل ز دل دل مرده شد
گرمی روح از دلش افسرده شد
مرده شد دل آب افتادش ز جوی
از دل مرده چه آید خود بگوی
دست و پا مر گاو و خر را حاصل است
امتیاز تو از آنها از دل است
چون بمیرد دل تو هم گاو و خری
گه به فکر کاه و گاهی آخوری
خانه ات گر از در و گوهر پر است
لاف کم کن جامه ات از خر پر است
خر چه باشد هیچ دانی ای پسر
آنکه باشد از دل خود بی خبر
با خبر باش از دل خود ای رفیق
تا نیفتی اندر این چاه عمیق
چیست آنچه فکر بازار و دکان
فکر حجره فکر این و فکر آن
فکر امر و نهی و جاه و منصبت
خانه و اصطبل و خیل و مرکبت
فکر درس و بحث آن تدریس تو
فکر وعظ و منبر و تلبیس تو
اینهمه چاه است و چاه بیکران
دست و پا کن خویشتن را وارهان
یوسفی تو تخت مصرت ای عزیز
انتظارات می کشد از جای خیز
در وی افکن دست و پا بگسیخته
این رسن دانی چه باشد یاد دوست
دوست که بود آنکه جان جمله اوست
جان چه باشد آنکه از وی زندگیست
بی وجودش هیچ جسمی زنده نیست
یاد او کن تا ز غمها وارهی
تا قدم زین چاهها بالا نهی
یاد او کن یاد دیگر کس مکن
یاد گل کن یاد خار و خس مکن
یاد او کن تا همی یادت کند
گر از این معنی همی خواهی نشان
اذکرونی اذکرکم از قرآن بخوان
پاسبان شو بر در دل روز و شب
تا نیاید کس در آن جز یاد رب
یاد او در دل همی کن استوار
نام او بر لوح خاطر می نگار
دل به این و آن مده ای بوالهوس
دل به آن ده کان دلت داده است و بس
هرزه دل دربند این و آن منه
قدر دل بشناس و ارزانش مده
خلوت دل کان همایون خلوتی ست
هر گدایی را در آنجا ره مده
خار و خس در مسند سلطان منه
مبرز شیطان نمودن کی رواست
ای دریغ از آنچه کردی ای دریغ
ماه تابان را نهان کردی به میغ
ای دریغ از دل که بی مقدار شد
ای دریغا دل نمانده ستت به جا
هین مگو دل جای خر میگو و گاو
گر نیاید باورت دل را بکاو
دل بود یا شارع عام است این
سینه یا اصطبل انعام است این
می زند می راندش از هر طرف
افکند گاهی به چپ گاهی به راست
گوید ای یاران چنین گویی که راست
عمر تو رفت و دلت در دست دیو
ای فغان از دست این دل ای غریو
از سلیمان دیو تخت زر گرفت
اهرمن زانگشتی انگشتر گرفت
مصحف اندر دست کافر اوفتاد
مشرک اندر مسجد اینک پا نهاد
هان و هان ای جان من هوشیار شو
بانگ رحلت می رسد بیدار شو
بعد از این دل بند خار و خس مکن
آنچه کردی بس بود زین پس مکن
دیو و دد از خانه دل دور کن
بعد از آن آن خانه را پر نور کن
بر در دل منتظر ایستاده شاه
لیکن از غوغای غولان بسته راه
از دل خود دور کن غوغای عام
تا شه خوبان کند آنجا مقام
هان و هان می آیدت سلطان فتق
خانه از غوغا به زودی کن غرق
حاجب و دربان به درها برنشان
خانه را هم مشک و هم عنبر فشان
باقی این را نگویم خواجه مفت
شاه با طوطی بگو دیگر چه گفت
ای ز تو فرخنده ماه و سال من