بخش ۴۵ - در بیان اشتیاق به تشرف سرّمن رأی و استمداد از امام عصر ع - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۴۵ - در بیان اشتیاق به تشرف سرّمن رأی و استمداد از امام عصر ع
ملا احمد نراقیناقه راند روز و شب با صد شعف
تا فرات و غاضریات و نجف
ساربانا خاطر ما شاد کن
ساز راه کوفه و بغداد کن
سامری گشتم ز شوق سامره
کو رفیقی تا بسازم ساز ره
سامره جان باشد و تن این جهان
گشته جان این جهان آنجا نهان
سامره فانوس و من پروانه ام
در هوای شمع آن دیوانه ام
سامره گلشن بود من عندلیب
عندلیبی سالها هجران نصیب
سامره مصر است من یعقوب پیر
یوسفم گم گشته آنجا با بشیر
از فراقش دیده من کور شد
هم بصیرت هم بصر بی نور شد
ای فغان کز جور اخوان زمان
یوسفم در چاه کنعان شد نهان
از فراقش ناله ام تا ماه شد
یوسفا جای تو در زندان دریغ
مهدی اندر چاه و از دیدن نهان
اینت انصاف و وفا ای روزگار
مهدی اندر پرده دجال آشکار
کی توان دیدن خدا را ای مهان
این خسان پیدا و این گلشن نهان
کی توان دیدن پریده عندلیب
در چمن بگرفته جا زاغ مهیب
کی توان از آشیان دیدن هما
رفته و بگرفته آنجا بوم جا
کی توان دیدن که مشتی روبهان
در تکاپو گشته شیر نر نهان
یوسف اندر چاه و بن یامین به گاه
دیو بر تخت و سلیمان از میان
گشته پنهان ای فغان و ای فغان
احمد اندر غار و مشتی بت پرست
در حریم کعبه دست هم به دست
حیدر اندر خانه و محراب باز
گشته بازیگاه جوقی حقه باز
بازگو با خود چه داری ای نسیم
زنده ساز این استخوانهای رمیم
یک غباری پس مرا زان خاک پاک
تا کنم تعویذ خود از هر بداک
ای نسیم صبح بعد از صد سلام
از صفایی گو به آن شه این پیام
مملکت بی صاحب است ای پادشاه
الله الله پای دولت نه به راه
برف باریده است بر باغ جهان
آفتابت تا به کی باشد نهان
سر زند از کوه مهر و مه دریغ
پر شد از ظلم و ستم روی زمین
یک نظر بر سوی مظلومان ببین
این یتیمان را بکش دستی به سر
راه حق بستند بر ما این فرق
راه حق بگشا به ما ای راه حق
لوح دوران شد تهی از نقش حق
ای تو دفتردار برگردان ورق
لب شوی هل من یکن یوم اراک
هل الی فی لیلة وجه الحبیب
ای به یادت آه عالم سوز من
ای ز هجرت تیره شام و روز من
ای خلیفه ی حق و ای سلطان دین
مصطفی را نور چشم و جانشین
ای وجودت همچو خورشید جهان
لیک خورشیدی به ابر اندر نهان
پرتوت بر نیک و بر بد تافته
گرچه در ابری نهان شد آفتاب
چهره خود را نهفت اندر نقاب
از شعاعش لیک عالم روشن است
روزها پیدا و شبها مکمن است
جزر و مد بحر از آن در انتظام
کار و بار عالمی را زان نظام
بلبلان را زان نوا برخاسته
غنچه ها بشکفته باغ آراسته
ای تو خورشید جهان افروز ما
ای تو روز ما و هم نوروز ما
ای زن و فرزند من قربان تو
من گرفتم دامنت ای ذوالحسب
هم دخیلت گشتم ای فحل العرب
در پناهش این زمان بگریختی
دل رهاندی از غم و جان از عنا