بخش ۵۹ - حکایت عارفی که شب به گدایی رفت
ملا احمد نراقیبود در شهری یکی مرد خدای
از در هر نیک و بد ببریده پای
از جهان و اهل آن وارسته ای
در به روی زشت و زیبا بسته ای
روزها در بندگی کردی به شام
هم به شب تا صبحگاهان در قیام
روزیش هر روز می آمد ز غیب
می رسیدش راتبه بی شک و ریب
در رواتب او بر اندر شام و چاشت
راتبه زان مطبخ پر نوش داشت
مطبخی خالی ز دود و درد سر
نی در آن آتش نه هیزم را گذر
کار فرمایش همه قدوسیان
از ثریا تا ثری شان میهمان
چون بجز آن مطبخ پر نوش و قند
جای دیگر ره نبرد آن ارجمند
می رسیدش مایده هر روز و شب
بی صداع و کسب بی رنج و طلب
چون ندارد پای رفتن خاربن
امر آید سوی او از امر کن
آنکه او بشناخت باز و کلند
