بخش ۷۱ - حکایت آن شخص که مرید صوفیان شد و به واسطه اعمال آنها نادم گردید - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۷۱ - حکایت آن شخص که مرید صوفیان شد و به واسطه اعمال آنها نادم گردید
ملا احمد نراقیساده مردی بود از اهل سداد
بود او از صوفیان نیک اعتقاد
صوفیی هر گوشه ای کردی سراغ
از ارادت تاختی سویش به راغ
خدمتش را روز و شب بسته کمر
بود آن سنی و آن صوفی عمر
دیدمش یک روزی اندر محفلی
خون ز دست صوفیان بودش دلی
لعن کردی صوفی و صوفی پرست
بلکه بر شهری که یک صوفیش هست
گفتمش خیر است برگو ای اخی
تا چه دیدی زین گروه دوزخی
گفت بود اندر محله ی صوفیان
صوفیی افزون مقامش از بیان
چون سلفخانی کشیده سر به خویش
بر دهان خویشتن بسته لویش
گه به عبرت بر فلک کردی نظر
ای خوشا چشمی که عبرت بین بود
عبرت از نیک و بدش آیین بود
می نبیند جز به چشم اعتبار
چشم عبرت بین مبارک دیده ای ست
مرد عبرت گیر فرخ بنده ای ست
من هم او را ز اولیا پنداشتم
خدمتش را ملتزم چون بندگان
یک شبانگاهی مرا کاری فتاد
در تمام راه با خود در عتاب
کای دریغا دیر ماندم از صواب
کای دریغا دیوم از ره دور کرد
روز ما را چون شب دیجور کرد
ای دریغا گرسنه ماند آن ولی
وین خورشها ماند اندر تاتلی
خانقاهش دور بود از مردمان
گوشه ای بگرفته بود از این و آن
هان و هان زین قوم مردم دور باش
چون خضر از دیدها مستور باش
گوشه گیر از این گروه تندبار
عزتی گر هست اندر عزلت است
صحبت این قوم نادان ذلت است
تا رسیدم خانقه در بسته بود
مرغ هوش از دام سرها رسته بود
صوفی اندر خواب و شب بیگاه بود
ای دریغا چشم او بر راه بود
حلقه گر بر در زنم این خانه را
می کنم بیدار این فرزانه را
کرده شبها را به روز این پاکباز
در خضوع و در خشوع و در نیاز
محو روی او است هشیارش مکن
خواب باشد روح عارف را وصال
باز گردم گر به منزلگاه خود
گرسنه شاید که او بیدار شد
با خیال خود من اندر گفتگو
بانگ برزد امردی را باره کار
کش همی پرورد او را بهر کار
کای پسر برخیز تا جلقی زنیم
پس الف کوفیش اندر کاف کرد
چون خود او را صوفی بس صاف کرد
لنبه اش را الفیه ترقیم کرد
معنی الفیه اش در دل نشاند
آن پسر الفیه و شلفیه خواند
از پس یوخه به خواب اندر شدند
مانده بر جا خشک و مبهوت و زکان
ساعتی حیران نشستم بر زمین
این به بیداریست یا رب یا به خواب
خواب هم باشد نباشد غیر خواب
کامد آن خنجر ز خواب و برنشست
کای لق اینک وقت جلق دیگر است
بار دیگر خواست آن صوفی شوم
طاقتم شد طاق و دل بیتاب شد
مرد صوفی باز اندر خواب شد
من نهاده سر به دیواری ز غم
از گذشته در فسوس و در ندم
ای دریغا وقت خود کردم تباه
ای دریغ و درد کافتادم ز راه
ای دریغا عمر من بر باد رفت
گر علومم سر به سر باشد چنین
واثبور و وا حنین و وا انین
در تأسف من که باز آن نا به کار
جست از خواب و بخواند آن پیشکار
بار دیگر بر یکی صفری فزود
شد چه یک صوفی در این بوته هزار
طاقتم دیگر نماند و اصطبار
حلقه بر در کوفتم بی اختیار
گفت صوفی بر در این خانه کیست
مطلب او ز اهل حق این وقت چیست
کس نجوید غیر این ز اهل خدا
گفتمش کی عارف از جلق نخست
زینهار ای جان من هشیار شو
واقف از پیش و پس هر کار شو
دیدهای دور بین پندار توست
دوربینان در کمینگاه تو اند
ای برادر هان و هان باهوش باش
پای تا سر چشم باش و گوش باش
اینک از قرآن ما لفظی بخوان
آسمان را از کواکب دیدهاست
روز و شب بینای کار و بار ماست
باد نمام است ای گویا خموش
صبح غماز است ای شبرو بکوش
هر نگاهت را نظرها در قفاست
نی خطا گفتم خطا جاسوس کیست
پرده کو پنهان کجا مستور چیست
پرده ای گر هست پیش چشم ماست
ما چنان دانیم چیزی در حیاست
چونکه داند هرکسی چون خویشتن
گربه را چون دید موش از اضطراب
چشم خود بر هم نهد با صد شتاب
نا نبیند گربه را او ای عجب
این مسبب از کجا و این سبب