بخش ۹۵ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۹۵ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات
ملا احمد نراقیای خدا ای ناامیدان را امید
ای ز تو شام سیه صبح سفید
ای ز آغازت ازل آگاه نی
وی به انجامت ابد را راه نی
ای چراغ زندگی روشن ز تو
سبز و خرم شاخسار تن ز تو
ای تو روزی بخش هرجا زنده ای
ای تو عذر آموز هر شرمنده ای
ای تسلی بخش هر غمگین دلی
ای ز تو آسان ز هرجا مشکلی
ای بهشت روضه رضوان من
ای تو جانان من هم جان من
ای ز شوقت گردش این نه سپهر
پرتوی از عکس رویت ماه و مهر
ای به نامت جنبش هر زنده ای
ای به یادت زنده هر جنبنده ای
از تو گلها در گلستان سرخ رو
گل ز چهرت چهره گلگون ساخته
هرچه هستی پرتوی از هست تو
چشم نرگس از تو مست و در خمار
از تو سرو آزاد و لاله داغدار
قمری اندر راه تو جان باخته
ای خلاصی بخش در زندان اسیر
ای ز پا افتادگان را دستگیر
ای دوای درد بی درمان ز تو
بی زبانان را عطایت ترجمان
هم تو دانی هر سخن را بی زبان
ای شبان تیره روزان را ز تو
مشعل خورشید مه پایان ز تو
حرمت آن کس به نام این نامه شد
از وجودش گرم این هنگامه شد
آنکه شورم در سر سودای اوست
دوره آخر زمان را ساقی است
عالم از فیض بقایش باقی است
نوری از وی هفت وشش نور آشکار
کاین غریب در به در را یاد کن
رحم بر این ناله و فریاد او
بنگر این بیداد و بستان داد او
غرقه را سودای ساحل راه بخش
سرنگونی را نجات از چاه بخش
یک اسیری را ز بند آزاد کن
بی پناهی را درآور در پناه
گمرهی را سوی خود بنمای راه
بنده ای را حلقه ای در گوش کن
بر ز هر در رانده ای بگشای در
رشته بگشا از شکار بسته ای
رحم کن بر دل فکار خسته ای
پر گشا از بسته مرغی یک نفس
چون گشادی باز کن در را قفس
در بر او بگشای از بستان دمی
تا پر افشاند دمی با همدمی
لحظه ای بر شاخساری پر زند
یک گلی از گلبنی بر سر زند
ور نمی خواهی پر افشانی کند
یا که بر شاخی نواخوانی کند
گاه گاهی دیده بر گل افکند
ای خدا ای لطفت از اندازه بیش
این منم یا رب ز هر در رانده ای
مؤمنی در دست کافر مانده ای
ای خدا آن مرغ پر بشکسته من
بی کسم ای بی کسان را دستگیر
من غلط کردم در اول بیشمار
اهرمن را داده ام ره در حصار
راه من زد هم هوا هم اهرمن
دامن تو این زمان در دست من
ای خدا این خانه را خود ساختی
خود در و دیوار آن پرداختی
این کجا باشد روا ای ذوالمنن
یک نظر در کار این ویرانه کن
دشمن خود را برون زین خانه کن
دشمن اندر خانه مپسندد کسی
خانه را ویرانه مپسندد کسی
خاصه صاحبخانه ای چون تو جلیل
خانه خود را ببین بر باد شد