بخش ۹۹ - تتمه حکایت ابرهه و استغاثه به ولی عصر ع
ملا احمد نراقیالغرض آن پیل برجا ایستاد
هست این حیوان خدایا یا جماد
گر جمادی گوش و خرطومت چراست
ور تو حیوانی تو را جنبش کجاست
هرچه آمد بر سرت ای پیل مست
هین کدامین چشم بد پایت ببست
هی چه شد این پیل را ای پیلبان
باز گردانیدش از ره ز امتحان
چون ز راه خانه آن پیل ژیان
باز گردید ابرآسا شد روان
ابر چه بود بلکه چون ابر بهار
در دویدن شد نه شستن نه کیار
باز گردیدش به سوی کعبه رو
آب جنبش باز افتادش ز جو
در تحیر پیلبان و پیلران
پیل را خود لرزه ها بر استخوان
از هجومش شد هوا تاریک و تار
دام و دد را کرد در صحرا تتق
تا بگوید هرکه کشت از راه حق
شد عیان فوج ابابیل از هوا
ای پلنگ ای شیر ای گرگ الصلا
هان و هان ای پیل ابابیل آمدت
شد جهان بر این سپه ماتمکده
سر به سر کشتند قوم پیل را
مرغکی از امر او لشکر شکست
خورد سنگی پیل را پیکر شکست
پیل از نهبش ز جنبش سر کشید
تندر از وژداخ خود تن درکشید
ای خدا این خانه دل هم ز توست
کرده ای معماری آن را نخست
کعبه را گر کرد معماری خلیل
اندر آنجا دیده پر نم نهاد
جرعه ای زان تشنه گر سیراب کرد
قطره ای زین صد سقر بی تاب کرد
هم در اینجا چشمه های علم بین
بر کنارش رسته سرو و یاسمین
آب حیوان جوشد از ینبوع علم
خرم آن کو نوشد از ینبوع علم
چون سکندر چند گردی در به در
لیک آن علمی که آب زندگیست
راه و رسم بندگی دانی درست
چون شناسی خواجه خود را نخست
باید اول خواجه را بشناختن
خواجه تا نشناسی ای جان عمو
قدر و شأنش را ندانی تا نگو
حق خدمت را ندانی تا کجاست
هم کدامین خدمتت او را سزاست
صد فرات و دجله و جیحون و نیل
در دل عارف روان باشد مدام
اندر آنها غوطه آرد صبح و شام
هست آنجا گر صفا گر سنگ و خاک
صد صفا اینجا بود از نور پاک
گر در آنجا مشعر است ای ذیشعور
هست اینجا هم مشاعر را ظهور
اندر آن خوفست و اینجا خوف و بیم
خوف و بیم از سطوت رب عظیم
هست آنجا گر منی اینجا منی است
کاین منایت سوی دوالمن رهنماست
گر در آنجا هست عرفات ای همام
اندر اینجا معرفت دارد مقام
گر در آنجا هست تقصیر ای گزین
اندر اینجا توبه از تقصیر بین
گر در آنجا هدی را قربان کنند
اندر اینجا هدیه جانان کنند
حاجیان گر گوسفندی می کشند
عاشقان از کشتن خود سرخوشند
تن به یاد دوست قربان می کنند
جان نثار راه جانان می کنند
خرم آن روز و خوشا آن روزگار
کاورم جان بهر راه او نثار
ای خنک آن صبح و خرم آن سحر
بر تنم گر بگذرد آن شهسوار
جسم من در راه او گردد غبار
پس به دامانش نشیند گرد من
من ببینم گرد خود در دامنش
گردد این سر گوی در چوگان او
هم تن و هم جان بلاگردان او
ای خوش آن دم کامدم از در بشیر
ای صفایی خیز و جان بر دست گیر
کاینک آوردم پیامت زآن نگار
خیز و جان کن بر پیام او نثار
از تو سر خواهد بت موزون تو
غرقه خواهد پیکرت در خون تو
بین سر خود را به دست خویشتن
تن نثار اندر ره یک ران او
بخش ۹۹ - تتمه حکایت ابرهه و استغاثه به ولی عصر ع - ملا احمد نراقی | ناهید