بخش ۱۱۱ - حکایت شوریده ای که به کلیسای نصاری رفت - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۱۱۱ - حکایت شوریده ای که به کلیسای نصاری رفت
ملا احمد نراقیبود یک شوریده در شهر هری
از بد و از نیک این عالم بری
رسته ای از دام ننگ و قید و نام
خودپرستی را به خود کرده حرام
گاهگاهی در خراباتش گذر
گاه دیگر میکده او را مقر
خلوت او سر دم رندان پاک
منزل او محفل هر سینه چاک
از قدوم او فقیهی نیکنام
داد تشریف هری با احتشام
اهل شهر اندر لقایش سر به سر
می ربودندی سبق از یکدگر
هم وضیع و هم شریف از هر طرف
ره سپر سویش پی درک شرف
شد روان آن مردک شوریده نیز
تا زیارتگاه آن شیخ عزیز
گوهری آرد به کف از آن صدف
چونکه شیخ از مقدمش آگاه شد
جان او با صد غضب همراه شد
ای که دارد دین اسلام از تو عار
با مسلمانانت آمیزش ز چیست
رو که این محفل مقام چون تو نیست
هین برو ای گبر از مسجد برون
هین برو سوی کلیسا ای زبون
رو برون راه کلیسا پیش گیر
هست ز امثال تو دین خوار و ذلیل
هست مسجد در حنین و در عویل
چونکه آن شوریده بشنید این سخن
بی سخن آمد برون زان انجمن
ساز رفتن تا کلیسا ساز کرد
دور خود خاصان خود را گرد کرد
گفت ای یاران بزرگی را سخن
بر زبان بگذشته اندر انجمن
گفته ارباب دین افسانه نیست
تا ببینم سر این فرموده چیست
پس به عزم آن کلیسا شد روان
بود آن شوریده در شهر از مهان
چونکه ترسایان از این آگه شدند
پادری و مادری و خاص و عام
زیور و پیرایه بی حد خواستند
زان در و دیوار دیر آراستند
وندران هم زنگ و هم ناقوسها
ی کطرف بر طاقها با فر و زیب
خاجها بنهاده از یکسو صلیب
آن دو صورت دیر ایشان را طراز
آن دو تمثال اندرین محفل به صدر
چون میان اختران تابنده بدر
جمله ترسایان رده اندر رده
صورتی پا تا به سر در انفعال
صورتی از شرم و خجلت در عرق
تا چرا خواندندشان بالیس حق
صورتی از جنس ما هم ینحتون
یعبدونها وهی بالقول الصریح
حیث یسمع من له السمع الصحیح
نشنود آن را به غیر از گوش دل
بی زبانان جهان را صد زبان
نی سخن در پرده نی فاش و عیان
این گواهی را همه گویاستند
زین گواهی زنده و برجاستند
از عدم چیزی نیامد در وجود
کو گواهی صدق بر وحدت نبود
هر گیاهی کز زمین سر بر زند
نور وحدت از جبین شان آشکار
بر سر هر مویی که بینی در جهان
جملگی باشد نشان زان بی نشان
ای بزرگ آن پادشاه بی نشان
کش بود هرچیز می بینی نشان
من چه گویم این دهانم چاک باد
بر سر مدح و ثنایم خاک باد
بی نشان ماییم و هستی های ما
وین عدمهایی که شد هستی نما
نی کسی یابد نشان از بودمان
نی نشانی در خود از هستی پدید
اینچنین هستی بگو یا رب که دید
ما نه خود هستیم و نی خود نیستیم
هست اگر بودیم کی فانی شدیم
کی اسیر جهل و نادانی شدیم
کی به زندان مکان بودیم بند
کی زمان کردی به گردنمان کمند
هست را با این گرفتاری چه کار
هست را با ذلت و خواری چه کار
چیزی از خود چون شود عاری شود
در عدم هستیم برگو از کجاست
این بیا و این برو این دادخواست
اینهمه فریاد و های و هو ز کیست
این بگیر و این بده از بهر چیست
این نمایش از وجود و از عدم
عقل باور کی کند زیرا که نیست
ماحصل در هر مزاج هست و نیست
گر بود چیزی ورای این سه است
من نمی دانم ولی خود چیست آن
هرچه هست از صنع یزدانی ست آن
من نمی دانم نه تو ای یار من
این نه کار تو بود نی کار من
این مقام حیرت اندر حیرت است
حیرت اینجا عین علم و حکمت است
این خنک آنکو به حیرت بار شد
فارغ از اوهام و از پندار شد
پای استدلال و برهان را شکست
از کمند سست و استدلال جست
لنگ باشد پای برهان و دلیل
مستدل خود زار و رنجور و علیل
مستدل رنجور و زار و مبتلا
می رود با این عصا گامی سه چار
می فتد گاه از یمین و گه یسار
می رود افتان و خیزان چند گام
گاه باشد در قعود و گه قیام
خسته و پیچیده در حلقش نفس
نی ز سیرش منزلی گردیده طی
نی به سوی مقصد آن برده پی
نی ز میدان برده گویی زین عصا
نی سبق بگرفته بر پیری دوتا
با خری گر سبقت اندیشی گرفت
آن خر لاغر بر آن پیشی گرفت
باید از کف این عصا انداختن
ترک کردن تکیه بر این چوب سست
دفع رنجوری ز خود کردن نخست
تیره زانها گشته آب صاف تو
بحث ما ز امراض پنهانی بود
گشته است اخلاط نفسانی به تن
گشته وهم و شهوت و خلط و غضب
نفس را عارض شده سوءالمزاج
الله الله کوششی کن در علاج
رحم کن حلوا به نزد او منه
نفس تو مهموم و محرور است و زار
بهر حق خرما ز بهر او میار
نفس را ز اخلاط فاسد پاک کن
زاید از این خلطها بیحد و مر
هر سری را صد سر دیگر به بر
هان و هان از خلط خود را پاک کن
نفس نبود اینکه داری ای فتی
نفس نبود بلکه غار اژدهاست
اندر آن از اژدها انبارهاست
هر که زین اخلاط خود را پاک کرد
سینه طبع و هوا را چاک کرد
ای خوش آن جانی کزین اهوا برست
رستن از اینها جهاد اکبر است
نفس را کردی چه فانی زین مواد
فارغش کردی ز امراض و فساد
تا که گردی شیر مرد و زفت او
تا توانی شو به وی یکتا و فرد
وانگهی بر رخش شرعش کن سوار
هم عنانش را به بینایی سپار
پس سوی مقصد برانگیزان تو رخش
رخش شرعت می رساند تا به عرش
بر براق شرع اگر بندی رکاب
این براقت بگذراند از حجاب
از شریعت کن طریقت ای رفیق
تا حقیقت می رسی از این طریق
از شریعت رو حقیقت را ببین
چون از این ره رفتی ای زیبا جوان
می شناسی آنچه دانستن توان
می شناسی خویش را بی تاب و پیچ
هیچ بن هیچ ابن هیچ بن هیچ
ای که دانستی که هستی بی نشان
نی کسی کو هم نهان شد هم عیان