بخش ۱۳۵ - «سبوح قدوس رب الملائکة والروح» گفتن جبرئیل و بیهوش شدن ابراهیم خلیل - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۱۳۵ - «سبوح قدوس رب الملائکة والروح» گفتن جبرئیل و بیهوش شدن ابراهیم خلیل
ملا احمد نراقیجمله را از بهر حق قربان نمود
جمله را قربان آن سلطان نمود
داده بود آن را خدای ذوالمنن
مال و فرزندی چو اسماعیل تن
آستین بر جمله افشاند از وفا
در ره آن پادشاه ذوالبها
یافت حق او را چو از خاصان خاص
نام خلت یافت از وی اختصاص
برگزید او را خداوند جلیل
خواند او را از برای خود خلیل
خلعت خلت رسید او را ز رب
آمد او را هم خلیل الله لقب
تارکش را افسر خلت رسید
مهر خلت شد به منشورش پدید
خواست از جا غیرت کروبیان
بحر غیرت گشت بزم قدسیان
والجمال الفرد والعزو الثناء
شور و غوغا در میانشان درفکند
کی خدا ای برتر از وهم و خیال
ای منزه از چه و چون و مثال
کی روا باشد که خاکی بس ذلیل
کی روا باشد که یابد این لقب
نطفه ای را اینچنین زینت کجا
مرد بقال از چه بس استاد بود
کی به پهلوی شهانش جای بود
سازی آن را از برای سرمیار
این نکوهش نی بد اول یارشان
بود ز آغاز وجود این کارشان
یفسدو یسفک بخواندندش نخست
پس گنه کار و جهول عهد سست
این نبودی از حسد یا بغض و کین
حاش لله کی ملک هست اینچنین
بلکه از نادانی آن خلق پاک
بود از اطوار این فرزند خاک
چونکه اکثر ذات او نشناختند
از خلافت گاه در بحث و جدال
گه ز خلت در میانشان قیل و قال
قاصر از ادراک تو روحانیان
خدمتت را قدسیان بسته میان
تو خلیفه ی حقی و نایب مناب
ضرب دارالملک و اقلیم جلال
قدر خود بشناس اوج خود بدان
خویش را مفروش ارزان و مهان
مشتری افزون ز تعداد و شمار
جمله واکرده دکان از هر کنار
چونکه خود را می فروشی ای عمو
تا تورا بر سر نهد اکلیل زر
برد میدان بهر بیع آن اوستاد
بانگ برزد کاسبها را ارخری
سوی استا شد روان از هر طرف
می برد آن را خرامان و چمان
می دهندش جای جو قند و شکر
هم مویز خشک و هم حلوای تر
زین ز زر سازند و از سیمش لگام
جان او روبند در هر صبح و شام
صبحها کان شه برآن گردد سوار
در رکابش میرو سلطان صد هزار
مهتوران گردند دورش هر طرف
آن یکی تیمار آن را انتظار
وان همی جوید ز سمش سنگ و خار
می خرد آن اسب دیگر یک فقیر
کهکشانش گاه و شعرایش سفیر
می نبیند کاه و جو الا به خواب
دایم از جوع البقر در اضطراب
نی صطبل او را نه آخور نی حصار
خوابگاه او نه جز خارا و خار
از یسار و از یمین جویای کاه
خاک بوید بهر جو تا صبحگاه
گه به هیزم کش دهد او را کرا
زان بتر اسبی دگر کانرا خرد
نی اثر بیند ز آب و نی زکاه
می خورد سرگین و آنهم گاه گاه
گردنش خم گشته زیر بار غنگ
شرحه شرحه گردنش از عاد سنگ
نیست تیمارش بجز از چوب تر
بسته چشم و دست و پا اندر حصار
گرز بر فرقش که هین روغن بیار
راه پیماید بسختی روز و شب
زآمد و رفتن نه او را حاصلی
می رود اما نه صحرایی نه دشت
نی رهش را مبدیی و نی ختام
نی در آن ره منزلی و نی کنام
نی مجال خفتن او را نی شنو
گر بگویم رفتم این ره سالها
ریختم هم یال و هم کوپالها
گویدش استا که جان اندر تنت
باشد این ره را بباید رفتنت
جز که رو روای هیون با صد شتاب
ای تو در بازار این دنیای دون
چون هوا و نفس کافر کیش تو
آن زن و فرزند و عم و خال تو
وان عیال خفته اندر فال تو
کو به تو چفسیده محکم چون کبید
در پی صید تو اشکار تو اند
می خرندت زیر صد بارت کشند
یا کنندت پوست بر دارت کشند
وان کشد تا از تو کین جد و مام
از تو خواهند آش و نان و کار مزد
کشورش را نی جهات و نی حدود
بلکه بر ملک عدم هم حکمران
بر وجود و بر عدم حکمش روان
سکه در لاهوت و در ناسوت زد
نوبت از لاهوت در ناسوت زد
سفره ی او از مکان تا لامکان
مانده از تو یک قبول ای نیکبخت
سر بجنبان تکیه زن بالای تخت
رو غم او خور ز هر غم شادزی
بنده ی او همچو ابراهیم باش