بخش ۱۴۶ - رجوع به بقیه حکایت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۱۴۶ - رجوع به بقیه حکایت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام
ملا احمد نراقیکو همه در راه یار ایثار کرد
هم تن و هم جان فدای یار کرد
چون شنید از جبرییل او نام دوست
آمدش در گوش جان پیغام دوست
گفت وه وه از کجا بود این نوا
تا تن و جان را کنم بر آن فدا
کیست این گوینده ی پیغام دوست
تا کنم جان را نثار نام دوست
بلکه گر بهتر ز جان بودی مرا
کردمی بر نام جان بخشش فدا
دیده بگشود از یمین و از یسار
کز کجا بود این نوای جان شکار
نوجوانی دید بالای تلی
کوه و دشت از نور رویش منجلی
گفت کو را ای جوان نیکخوی
بار دیگر نام آن یکتا بگوی
آنچه دارم نیمی از آن مال تو
نغمه سر کرد از نوای جانفزا
یاد کرد آن طوطی از هندوستان
داد هندستان به یاد طوطیان
عندلیبان را همه دل شد ز جا
که نه خود دانست و نه جسم و نه جان
آری آری یاد جانان خوش بود
یادشان در سینه چون آتش بود
شعله اش هر لحظه گردد تیز تر
گفت با او کی جوان بار دگر
آنچه من دارم سراسر زان تو
هم تن و هم جان من قربان تو
نام آن یکتای بیمثل و عدیل
شوق ابراهیم صد چندان فزود
واله و شیدا فتاد آنجا بروی
گه فتادی واله و حیران به خاک
گاه کردی جامه بر تن چاک چاک
گه شدی افزون و گاهی کاستی
گه چو گل در صبحدم خندان شدی
گه چو ابری در چمن گریان شدی
چون خیال او تورا مجنون کند
پس نمی دانم وصالش چون کند
این بود تأثیر تصویر و خیال
پس اثر یا رب چه باشد در وصال
نام او تاراج در جانها کند
روی او یارب چه توفانها کند
بار دیگر نام او گو بهر او
بار دیگر آن همایون پر هما
لب گشود آنجا به تسبیح خدا
کرد گویا نام آن سلطان فرد
با خلیل الله نمی دانم چه کرد
پس خلیل الله بگفت ای حق پرست
آنچه من دارم همه زان تو است
گرد آور جمله را با خود ببر
باز اگر می خواهی اینک جان و سر
گفت او را جبرییل ای باوفا
جبرییلم من نخواهم ملک و مال
این و صد این مر تورا بادا حلال
هر دو عالم در وفایت غرق باد
این بگفت و کرد او بدرود و رفت
کرد پرواز و گذشت از چار و هفت
این ز پنج و شش شد آن از هفت و چار
چار و هفت و پنج و شش آمد حصار
نفس را باشد حصار این چار حد
راه او زین چار حد گردید سد
چون شود در خواب فارغ از خواس
می کند از شمع تجرید اقتباس
با ملایک باشد او را اعتناق
دور از ضیق النفس در اختناق
چون بمردن وارهد از شش جهات
هم از این چار اسطقس بی ثبات
هم از این نیلی حصار هفت طاق
وارهد از محبس و زندان تنگ
کاینجهان باشد ز دهلیزش خمی
اندرین زندان نرسته بال و پر
مرغ بی پر از قفس چون شد برون
طایری کان را نه بال و پر بود
خاصه گر آن را بود زنجیرها
هم بگردن هم به بال و هم به پا
مرغ بی پر را قفس مأمن بود
چون برون شد طعمه ی برزن بود
آنکه از زندان برندش پای دار
یاد آرند از چنین زندان غم