بخش ۱۸۶ - گلستان شدن آتش از برای ابراهیم
ملا احمد نراقیرو بخوان از مصحف حق قد نری
قد تقلب وجهک نحوالسماء
آن خلیل باوفای نیک خو
هم بگفت الا که حسبی علمه
نی اعانت جست از روح القدس
نی گشود اندر دعا ولا نه لعس
از شرار آتشش پروا نبود
در دلش جز یاد آن یکتا نبود
پس به استمساک آن حبل وثیق
اندر آتش برفتاد از منجنیق
منجنیق از تاب غم بیتاب شد
آتش از خجلت تو گفتی آب شد
چون در آتش اوفتاد آن سرفراز
گفت بنگر حالم ای دانای راز
کامد از حق با جلال و با عتاب
سوی آن آتش خطاب مستطاب
سرد و سالم شو که فرمایم چنین
سرد و سالم همچو فردوس برین
ای شرارت زین شرر مهجور شو
زین شرار ای شعله تو خاموش شو
رشک صد کشمیر و هفتصد پنگ باش
گلستان شو بوستان شو باغ شو
هم چمن هم مرغزار و راغ شو
چشمه ها در این چمن جاری شوید
بارها اشباح و انواری شوید
خود برون آرید گلبنها ز خاک
میوه های غنچه ها از آن شتاک
سروها قدها برافرازید راست
نارونها جویباران از شماست
ای بنفشه گرد چشمه سر برار
ای الاله در خیابان کن قرار
بارگه زن اندرین دشت ای بهار
ای صبا از این چمن غافل مشو
ای نسیم از عرضه اش بیرون مرو
ترک کن از این چمن دامن کشان
عطر گل بر گیسوی سنبل فشان
چون خطاب حق به آن آتش رسید
خیمه فروردین به آن صحرا کشید
آن زمین شد رشک مینو و بهشت
با سپاه سرو و شمشاد و چنار
کرد برپا اندر آن دشت از سحاب
بر لب هر چشمه ای سروی روان
پای هر گل عندلیبی در فغان
همچو رقاصان به رقص از هر کنار
پای کوبان سرو و دست افشان چنار
زآنچه گویم شرح آن بالاتر است
در بیانش خامه من ابتر است
اندر این گلشن خلیلا می خرام
کامد این آتش تورا برد و سلام
آن ملک کش حق امیر سایه کرد
با خلیلش همدم و همسایه کرد
همچنانکه مؤمنان را در لحد
می رسد همدم بخوان بیس القرین
ای قرین نیک و بد در آن جهان
پیش تو از تو نیاید میهمان
بلکه تا بودی تو همراه تو بود
هم رفیق گاه و بیگاه تو بود
هم به شب همخوابه بودت تا سحر
هم به روزت هم دکان و هم سفر
یک نفس از تو نمی گشتی جدا
خواه مسجد بودی و خواهی خلا
پنبه اندر گوش بودی بر درت
می ندیدی همدم و همخوابه را
بیند این یک خانه ی دل تابناک
بام و دهلیزش پر از انوار پاک
پر ز بوی مشک و عنبر باشدش
می نداند لیک نور روی کیست
چون برافتد پرده جسم از میان
چون شود از مرگ روشن جسم و جان
طعنه زن رویش به مهر تابناک
داند این نور از مه رخسار اوست
داند آن بو از گل گلزار اوست
وان دگر یک می رود باکش وفش
بیندش بیننده چون سلطان تکش
لیک جانش پر ز سوز است و شرر
یک زمان خالی نه از صد درد و سوز
آتشی گر نیست این سوز از کجاست
ورنه خنجر اینهمه زخم از چه خاست
از چه افتاده است سوزش در بدن
کلبه های پر زدود است و بخار
روز و شب از بس کشد گند نتن
گندها پیدا ولی مردار نیست
هر رگ او پر ز زهرمار نیست
هم ز کژدم اندر آن خروارها
گند و دودش بر شده از هر کنار
صد سگی گر هست در شلوار او
مار و افعی هر نخ دستار او
جمله ی اینها قرین و همنشین
باشد او را از لحد تا بوم دین
این سخن اندر میان شد معترض
با قرین خود به صد اعزاز و ناز
بخش ۱۸۶ - گلستان شدن آتش از برای ابراهیم - ملا احمد نراقی | ناهید