بخش ۲۰۵ - حکایت مرد روستایی ساده که تخم منار کاشت
ملا احمد نراقیروستایی از دهی آمد به شهر
دید شهری هر طرف با زیب و فر
دید بازار و دکان و چارسوی
هم در آن میدانها پر هایهوی
چشم او افتاد ناگه بر منار
برکشیده سر به آن نیلی حصار
نیم راهش منزل تیر نگاه
زان نگه هم از سر افتادی کلاه
کوته از اوجش کمند واهمه
بامش از ذکر ملک پر همهمه
دید آن را روستا حیران بماند
پای آن ایستاد و صد لاحول خواند
گه نظر کردی به بالا گه به زیر
گاه گفتی انه رب قدیر
یارب این را بهر چه افراشتند
تخم آن را در چه عهدی کاشتند
چیست این آیا برای چیست این
اینچنین اعجوبه کار کیست این
سر به جیب فکرت و اندیشه برد
هم به دریای تفکر غوطه خورد
روستا با خود درین فکر و نظر
روستا را اندر آنجا دید باز
گاه بیند در نشیب و گه فراز
با خیال خود ز حیرت در قمار
باطن از ظاهر بلی پیدا بود
حال دل را رنگ رو گویا بود
هر کسی را از برون سوی درون
راهها باشد ز حد و حصر فزون
پی برد بر قدر و بر مقدار تو
قدر کس از یک سخن گردد عیان
می برد پی از قعود و از قیام
هم ز رفت و آمد و گفت و شنید
مرد دانا عقل و هوش مرد دید
می شود بر این پزشکان بی تلاش
حال جان از نبض و از قاروره فاش
لب مکیدن گه به مهر و گه به خشم
با خبر کن مرد عالم گرد را
همچنین آگه شد آن رند لبیب
اینچنین حیران و زار از چیستی
گفت حیران مانده ام ای هوشمند
من در این اعجوبه بالا بلند
حیرتی دارم که آیا چیست این
از برای چیست کار کیست این
هر دعایی می رود بالا از این
روزی خلق آید از این بر زمین
زین سبب این خطه آباد است خوش
نی چو آن ده واژگون و رو ترش
گفت بادا بر تو صد احسنت و زه
کاش بودی نردبانی هم به ده
گفت آسان باشد این ای بازیار
تخم آن بستان و اندر ده بکار
تا به یک سالت دهد بر نردبان
هم رود بالا نماز و روزه تان
هم بیاید روزی هر روزه تان
چون شنید آن روستایی این سخن
چنگ زد در دامن آن بوالحسن
کی تو خضر راستی در این دیار
داد او را روستا یک مشت زر
هین برو این تخم فرخنده بکار
تا ببار آرد تو را در ده منار
جمله می گفتند شاید ای کریم
در نثار مقدمت گر جان دهیم
عرصه ای را اندر آن ده پاک کرد
تخم زردک را در آنجا خاک کرد
روز دادش آب و شبها پاس داشت
پاسش از هر دیده خناس داشت
سبز گشت و سر زد این در دفین
لیک بارش پهن گشتی در زمین
هرچه او را تربیت می کرد بیش
پهن تر گشتی بر و بارش ز پیش
روزها شد بار آن از جا نخاست
یک منار آنجا نشد از خاک راست
سال رفت و تخم آن در خاک ماند
از غم و حسرت دل او چاک ماند
دی رسید و کشته او بر نداد
گاو در دریا شد و عنبر نداد
بهمن آمد برف بارید و تگرگ
میوه ای سر بر نکرد از زیر برگ
هر گیاهی را عیان آمد بهار
شد خزان و کشت او نامد به بار
اینچنین پژمرده این حاصل چراست
آفت این حاصل آیا از کجاست
بیل زد دور گزر بن را شکافت
آن گزر را در زمین بنهفته یافت
آن گزر را دید بر شکل منار
رو به مرکز می رود وارونه وار
گفت اینک این چغاله نردبان
این چغاله نردبان ای اهل ده
این منار از آن منار شهر به
لیک وارون رسته است و می رود
رو به پشت گاو ماهی تا ابد
ای دریغا تخم وارون کاشتیم
طالع ما سرنگون افتاده چون
می رود زین نردبان زین پس یقین
می رود تا اسفل السافل کنون
وین نماز و روزه چل سال ما
نی یکی از دردهامان را دوا
ای دریغا عمرمان بر باد رفت
عمرمان نی بر طریق داد رفت
ای دریغا مایه مان سودی نداد
شعله ها کردیم و جز دودی نداد
عمرنا قد ضاع فی قیل و قال
واگذاریدم دمی با درد خویش
با دل خونین غم پرورد خویش
سالها با هم نشستیم ای مهان
گفتنیها گفته شد فاش و نهان
ای بسی محفل به هم آراستیم
گر بد و گر نیک بس باشد کنون
پا نهید از خلوتم اکنون برون
نی شما را داستان تازه ای ست
نی مرا دوران بی اندازه ای ست
نی ز صحبتمان مرا کاری گشود
نی شما را صحبت من داد سود
صحبت بیهوده آخر تا به چند
بیش از این بر ریش ما و خود مخند
سال رفت و ماه رفت ایام رفت
روز رفت و صبح رفت و شام رفت
نیمروزی ماند اگر از روزگار
رو رو ای همدم مرا با خود گذار
تا گذارم سر به دشت و کوهسار
یک نظر در کار و بار خود کنم
تا به کی گه ناز این گه ناز آن
محفلم خالی کنید ای دوستان
سینه تنگ از خلق و از خوی شما
هر سری را یک هوای دیگر است
این من بیچاره را خود یک سر است
یک سر و سودای یک عالم کجا
چون نشاید جمع این اضداد کرد
خویش را باید ز بند آزاد کرد
ورنه باشی روز و شب در زیر بار
نی تو را کاری گشاید نه از تو کار
بخش ۲۰۵ - حکایت مرد روستایی ساده که تخم منار کاشت - ملا احمد نراقی | ناهید