بخش ۲۳۱ - رجوع به حکایت حضرت خلیل الرحمن - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۲۳۱ - رجوع به حکایت حضرت خلیل الرحمن
ملا احمد نراقیهمچنانکه باقی آن داستان
که من و تو داشتیم اندر میان
داستان آن خلیل با وفا
وان فدا کردن پسر را در منا
داشتیم این قصه را اندر میان
شد سحر آمد خروس اندر فغان
قصه ما در میان بد ناتمام
که مؤذن رفت بر بالای بام
داستان اندر میان و رفت شب
روز روزه آمد و ما تشنه لب
تشنه آب دم شمشیر او
سینه ام در آرزوی تیر او
بر زبان آن قصه بن آذرم
آذر اندر سر ز شوق خنجرم
هر دو گوش من بر آواز خلیل
جان نثاران را همی گشته دلیل
جان نثاران را همی گوید صلا
من همی گفتم به حسرت ای دریغ
ای دریغ از عید قربانگاه و تیغ
من درین حسرت که در گوشم سروش
گفت ای افسانه گو یک دم خموش
این دریغاها چه باشد ای رفیق
گر تو مردی این ره و اینک طریق
عید قربانست هر روز ای پسر
هر سر خاری که بینی خنجر است
هر سر کویی منا و مشعر است
نفحه عشق آید از هر سرزمین
عید قربان در منی ای ارجمند
گوسفند و گاو و اشتر می کشند
خون پاکان را به خاک آغشته بین
مجمع عذب و اجاج کفر و دین
گنجه یا رب یا زمین کربلاست
ای رفیقان گنجه یا کوی مناست
کربلا گر نیست چون آید ز لاف
روبهان با شیرمردان در مصاف
گنجه یا رب یا منی یا مشعر است
آب زمزم یا که رود ترتر است
این منی یا ساحت بردع زمین
عید قربان یا که روز اربعین
گنجها در گنجه می بینم نهان
شهد جان از خاک شوشی می چشد
بوی عشق آمد ز بردع بر مشام
هان و هان ای کاروان بردار گام
ناقه را محمل ببند ای ساربان
عید قربان آمد ای یاران راه
گر سری دارید پا در ره نهید
بلکه از غمهای دوران وارهید
من کنون رفتم سوی بردع زمین
هستم آنجا تا به روز اربعین
گر بمانم داستان گیرم ز سر
ورنه بسپارم به خنجر من خبر
گر بمانم زنده ما و عشق دوست
ورنه جان ما فدای راه دوست
عشق خوبان روز و شب کار شما
روز رفت و باز آمد وقت شام
وین زبانم در دهان چون لانه شد
شمع را روشن کن ای همدم که من
خویش را امشب بخواهم سوختن
بال و پر امشب بر آذر می زنم
آتش اندر خشک و در تر می زنم
آتش اندازم به ماهی تا به ماه
گه کنم از اشک چشمان دل خراب
گه کنم از سوز سینه جان کباب
امشب ای یاران گشایم سینه را
تا از این آتش نسوزی ای رفیق
تن در آب دیده خود کن غریق
سیل خون جاری کنید از دیدگان
منزل اندر خاک و خاکستر کنید
هرکجا خاکی همه بر سر کنید
مویه آغازید و مو افشان کنید
از گریبان چاک تا دامان کنید
دستها گاهی ز غم بر سر زنید
بر زمین گاهی ز سر افسر زنید
شورشی در مرد و در زن افکنید
گریه آغازید از غم های های
ناله بردارید از دل وای وای
امشب ای همدم ز غم شوریده ام
دوش بس خواب پریشان دیده ام
دانم امشب آتشی خواهم فروخت
هم تو را هم خویش را خواهم بسوخت
کاتش اندازم به مغز استخوان
کان همه از دل فراموشت شود
هم ز دل تاب و ز سر هوشت شود
بلکه ابراهیم و اسماعیل هم
بهر جانتان جانشان در آستین
لیک ایشان را نه قربان نه فدا