بخش ۲۳۹ - خطاب حضرت سیدالشهداء ع به اصحاب خود در صبح عاشورا و آماده شدنشان برای قتال - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۲۳۹ - خطاب حضرت سیدالشهداء ع به اصحاب خود در صبح عاشورا و آماده شدنشان برای قتال
ملا احمد نراقیگفت با ایشان شه ملک بقا
ای سرافرازان میدان بقا
دوست گویا طور دیگر خواسته
بزم دیگر بهرتان آراسته
این جهان خاکست و جای خاکیان
نوریان را هست علیین مکان
دور را اکنون زمان دی بود
فصل فروردینش آیا کی بود
رخصت است اما پی جان باختن
جان فدای حکم جانان ساختن
رخصت است اما به میدان رضا
تا چه باشد حکم سلطان قضا
چون شنیدند این سخن از آن جناب
پا نهادند از نشاط اندر رکاب
رو به میدان شهادت تاختند
غلغل اندر شش جهت انداختند
خود و خفتان از سر و بر ریختند
گرد از میدان کین انگیختند
جان به لب سر بر کف از ملک جهان
بر بروها چین و دندانها به لب
تیغ بر کفها و دلها پر طرب
رخشها در قلب میدان تاختند
کفر و دین بر یکدگر آمیختند
جویها کردند از خونها روان
غلغل اندر کن فکان انداختند
جانها دادند و سرها باختند
جمله سرها بر کف و جانها به لب
رو نهادی سوی میدان با طرب
می نگنجیدند از شادی به پوست
سر سپردندی به دشمن جان به دوست
آن یکی را مهربان مام از قفا
کای پسر هنگام عهد است و وفا
هین برو مادر حلالت شیر من
هین برو ای جان مادر سر بده
هین برو میعاد روز محشر است
وان دگر یک با برادر همعنان
جانب میدان روان گشته دوان
کای برادر سوی میدان العجل
جان دهیم از بهر سلطان ازل
ای برادر جان کنون آید به کار
تا کنیم آن در ره آن شه نثار
کش به سم اسب شاه انداختیم
آن یکی در پیش روی شاه دین
می خریدی بر تن خود تیغ کین
هرچه آید تیغ و خنجر از قضا
از پی یک جرعه آب از بهر شاه
این یکی آمیخت خون با خاک راه
مشک خود پر کرد و بر گردن فکند
هاتفی گفتش عیان در گوش جان
هین میفکن مشک و هان مرکب بران
هرکه باشد تشنه دیدار دوست
از دم شمشیر و خنجر آب اوست
جام وصل ما پر از ماء معین
از چه سویش می کشی این پارگین
زین نمط آن جند رحمت یک به یک
می زدندی نقد خود را بر محک
سینه را کردند در پیشش نشان
شاه دین چون شمع روشن در میان
گرد او یاران همه پروانه سان
جمله چون پروانه خود را سوختند
اندر آن میدان پر شور و فتن
جمله در جان دادن و سر باختن
جمله را انگشت حیرت در دهان
انت تعلم جمله را ورد زبان
در ره شه نقد جانهاشان به کف
آن یکی آمد به نزد شاه دین
لشکرم بگرفت بحر و بر و کوه
هین بفرما تا برآریمان دمار
خونشان با خاک ره یکسان کنیم
جسمهاشان را تهی از جان کنیم
دل از این ویرانه دیرم سیر شد
جان از این محنت سرا دلگیر شد
دیده ام افکنده بر جانان نظر
جان گشوده سوی جانان بال و پر
پرده افکنده است از چهرش عیان
جان گرفت از دست من اکنون عنان
از فروغ تیغ و شمشیر و سنان
سوی آتش می روم من چون خلیل
بهر ابراهیم اگر شد ای مهان
چشمه ها گردد ز خون من روان
عشق می گفت ای خلیل روزگار
می روی در آتش ابراهیم وار
تا به دست خود کنی آن را فدا
غنچه ها را برد باد از گلستان