شمارهٔ ۸۹
سیدای نسفیهر که آرد در نظر آن پر حجاب آیینه را
گرد سر گردند ماه و آفتاب آیینه را
آسمان بنشانده جامی آفتاب آیینه را
کرده عکس روی او عالیجناب آیینه را
چهره گلشن فریبش می نماید رنگها
می توان ساخت مینای گلاب آیینه را
می کند معلوم حال نیک و بد را جام می
اعتباری نیست در بزم شراب آیینه را
هر که شد کامل هنر افتد ز چشم روزگار
می شود پیدا ز جوهر پیچتاب آیینه را
در جهان با یکدگر هم پیشه را دل صاف نیست
موج نگذارد دمی بر روی آب آیینه را
چشمه آب بقا را خضر خورد و زنده ماند
کرده اسکندر نمایان جای آب آیینه را
هر که در دنیا ز خودبینی بپوشد چشم خویش
می شمارد در نظر موج سراب آیینه را
کشتی چشم سبکباران ز عرق ایمن بد
همچو عکس آورده ام بر روی آب آیینه را
طاقت نظاره خورشید نبود دیده را
عکس رویش می کند چشم پر آب آیینه را
سیدا آن ساده رو شبها چو بر یادم رسد
می نهم در پیش رو جای کتاب آیینه را
