شمارهٔ ۱۱ - در بیان کفش و مسحی ملا به لایی صابون غوطه خوردن و به خلیفه عرض کردن
سیدای نسفیای فلک قدر روز و شب باشند
پاسبان تو آفتاب و قمر
دستگیر تو چار یار بود
با تو پشت و پناه پیغمبر
گلشن دولتت بود سرسبز
نخل عمر تو باد تازه و تر
حاجیان را تو از کرم شده ای
چون زبیده براه حق رهبر
با تو هر کس که دشمنی دارد
خاک در چشم باد و سنگ بسر
کرده دوران خلیفه نام تو را
شهره در دانشی بهر کشور
روزگاریست ما و دل هستیم
بر دعای تو شام تا به سحر
نکته دانا مرا به تو عرضیست
گوشه نه یک دم ای سخن پرور
مسحی یی داشتم بپا دیروز
سرخ مانند لاله احمر
کرده بود از برای طیارش
اوستاد فلک به خون جگر
بود گلشن به رنگ او حیران
از غمش غنچه بود در خون تر
