ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
شمارهٔ ۲۶ - متوجه شدن حضرت خان فردوس مکان بعد از گذشتن دریا به جانب بلخ در قوشخانه فروز آمدن و خبر یافتن اهل بلخ و آمدن خان را و دروازه را بر روی خود کشیده محاصره شدن و در فکر کار خود شدن - سیدای نسفی | ناهید
شاعران / سیدای نسفی شمارهٔ ۲۶ - متوجه شدن حضرت خان فردوس مکان بعد از گذشتن دریا به جانب بلخ در قوشخانه فروز آمدن و خبر یافتن اهل بلخ و آمدن خان را و دروازه را بر روی خود کشیده محاصره شدن و در فکر کار خود شدن سیدای نسفی دم صبح کین ماهی زرنگار
برآورد چون موج سر از کنار
فلک چون صدف شد لبالب ز در
جهان را ز آوازه اش کرد پر
چو از آب جیحون گذر کرد شاه
زمین شسته گردید از گرد راه
یکی برد بر شهر بلخ این خبر
رسید اینک آن شاه خیرالبشر
به همراه شد لشکر بی شمار
همه صاحب حشمت و نامدار
چه لشکر مزین ز صنع اله
یمینش ز خواجه یسارش سپاه
چه خواجه یکی بحر پر از گهر
رواج ولایت پدر تا پدر
شهان را ز اجداد او سروری
به خویش و قبایل فلک احتقام
سیادت نسب خواجه باقر بنام
صغیر و کبیر از کفش بی نیاز
رسد هر کس از آستانش به کام
بود فیض او همچو خورشید عام
سعادت نمایان ز رخسار اوست
عزیزند این قوم در هر دیار
به پهلوی آن خواجه خواجه کلان
به او خواجه یوسف عنان در عنان
قلیچ بی و غایب نظر بی سرای
ز اقبال نصرت دوان در عنان
که از تیغ او می چکد آب زهر
سپاهی قوی چنگ و بازو درشت
که سازند کار تبرزین به مشت
چو مژگان خوبان همه نیزه در
به بحر گمان غوطه خورده چو تیر
بو بستند چون نی ز صد جامیان
سوی خسرو خود به صد اضطراب
گذر کرده از آب چون برق و باد
ز کشتی چو بیرون کشیدند تخت
به قشخانه یکسر کشادند رخت
ندانیم کاین آمدن بهر چیست
در این وقت کاین رهنمایی ز کیست
اثر رفته از دست و از پای ما
نظر کرد آن شاه ایران زمین
گهی بر یسار و گهی بر یمین
بگفت ای جوانان ناموس و ننگ
به خود چند روزی تحمل کنیم
در این کار هر یک تأمل کنیم
پس آنگاه گوییم ما هم جواب
گرفته به کف تیغ های دوروی
عصا چوب ها نیزه های دو سر
به هر گرد برجی یکی نامدار
به هر کنگری صاحب گیر و دار
سنان ها همه تیز کرده به خشم
چو مژگان ستاده بر اطراف چشم
چه قلعه یکی کوهی از هفت جوش
صبا تا قیامت کند جست و خیز
سر خود نبردارد از خاک ریز
فلک آب و خورشید و مه زورقش
به دروازه ای چند کس پاسبان
ز شمشیر و نیزه درو پشتبان
چه دروازه سد بسته در راه جنگ
به هم متصل گشته دو تخته سنگ
حریفان زده حلقه بر یکدیگر
چو زنجیر ایستاده بر پشت در
مقید به زلفین در روز و شب
بیا ساقی امروز دوران توست
صراحی و ساغر به فرمان توست
به من ده که گردد مرا تازه جان
که فردا چه پیش آید از آسمان