ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
شمارهٔ ۲۷ - ایلچی فرستادن خان فردوس مکان یوسف خواجه نقشبندی را جواب مقرر نایافتن دویم قلیچ بی را فرستاده و ابواب متفصل مفتوح شدن و داخل به شهر بلخ و مغضوب شدن - سیدای نسفی | ناهید
شاعران / سیدای نسفی شمارهٔ ۲۷ - ایلچی فرستادن خان فردوس مکان یوسف خواجه نقشبندی را جواب مقرر نایافتن دویم قلیچ بی را فرستاده و ابواب متفصل مفتوح شدن و داخل به شهر بلخ و مغضوب شدن سیدای نسفی دم صبح کاین خسرو قلعه گیر
برآراست بزم از صغیر و کبیر
چو شد ملک ایران و توران ازو
سراسیمه هندو صفاهان ازو
فتادند خصمان او از نظر
حسودان او کور گشتند و کر
حکایت ز هر جانب آغاز کرد
در مشورت جمله را باز کرد
که او هوشمندان با نام و ننگ
ره صلح جوییم یا راه جنگ
هنوزش که این آتش فتنه باز
نکردست از سنگ بیرون گداز
فشانیم آب سیاست درو
ببندیم با او در آرزو
زبان را کشادند خورد و کلان
که ای شهریار شجاعت نشان
به این قوم اول مدارا کنیم
به بینیم مقصود این قوم چیست
چنین فتنه و جنگ جویی ز کیست
سوی خواجه یوسف بکردند روی
که ای خواجه امروز بهر خدای
در این امر مشکل تویی دلپسند
بکن تکیه بر روح اجداد خود
از ایشان طلب ساز امداد خود
ز ما گوی اول به سلطان سلام
چو این قصه با خواجه انجام یافت
به دروازه خود را رسانید زود
به دل داشت زاری به لب یا ودود
چه قلعه چو غارتگران سنگدل
به اطراف او بیستون خاک ریز
به دروازه هایش ملک پاسبان
گرفته به کف تیغ و تیر و سنان
روان بود از تیغشان جوی خون
که می آمد از هر طرف بوی خون
یکی چاکری خواجه همراه داشت
به دل هر زمان صورتی می نگاشت
به خود هر دم اندیشه ها می شمرد
رساندند او را به سلطان خویش
همان دم نشست و زبان برکشاد
سخن آنچه بودش همه عرضه داد
یکی زان میانه زبان برکشاد
که ما را نباشد به شه اعتماد
رسولی ز ما هم رود سوی شاه
پس آنگه همه عهد و پیمان کنید
به ما و به خود کار آسان کنید
که او بود منظور خواص و عوام
به او راز خود را عیان ساختند
به همراه خواجه روان ساختند
به بیرون دروازه شاه و سپاه
نشسته به امید چشمی به راه
دو کس ناگه از دور پیدا شدند
رسیدند و در بارگه جا شدند
به هم بود آمیخته قند و زهر
جوانان ز هر گوشه برخاستند
تو را باد پاینده تاج و سریر
ز شاهان پیشین تویی انتخاب
ستادن ز تو قلعه گیری ز ما
اگر باشد این قلعه از کوه تن
برآید به تدبیر از پیش کار
به از زور دار است تدبیر وار
رسولی که چون شمع در گفتگوی
زبان آتشین باشد و نرم خوی
به خود این ره پر خطر سر کند
گهر ریختند از دهان چون صدف
قلیچ یی در این امر لایق بود
به افسون تواند کند کار را
دلیر و سخن سنج و فهمیده است
نهنگان و نام آوران دیده است
به کف جام از لطف آماده کرد
ز شهد عنایت در او باده کرد
در آن مجمع او را بداد امتیاز
به او تحفه داد از سیوال و جواب
ز رخصت چو هنگامه انجام یافت
ز صحبت همان لحظه بیرون شتافت
زبان و دلش از خدا چاره جوی
سمندش به ره چون قدم کرد تیز
به بیرون دروازه ایستاده است
لبش در سخن گفتن آماده است
به تیغش قلیچ بی نموده رقم
به گوش همه چون رسید این ندا
که ای تیره روزان غافل نهاد
چرا اینچنین کارها می کنید
به شاه خود این ماجرا می کنید
رود بعد از این نیکخواهی به باد
شهان را نماند به کس اعتماد
به پابوسی او به سرها روند
سخنهایت آورده ما را به جان
یکی گفت تیغی به کارش کنید
همین دم سزا در کنارش کنید
همان به که سازیم در خانه بند
هر آن کس که با او زبان برکشاد
در آنجا بوبستند بی ریسمان
چه خانه جنون کرده تعمیر او
اجل را به خود کرده هر دم رقم
نشسته در اندیشه در کنج غم
ز در ناگاه آواز پایی شنید
ز خود دست شست و ز جان کند امید
تو را خان طلب می کند زود خیز
گرفتند و بردند در پیش شاه
دعا کرد و بنشست در پیشگاه
به مهمان نکرده کسی این چنین
جواب و سیوالی که شه گفته بود
به رنگی به او هر زمان می نمود
به پند و نصیحت چنان گشت گرم
دل سخت او کرد چون موم نرم
شدندش همه چون قلم یک زبان
ز هر دو طرف این دو صاحب کمال
به افسون شود اژدها زیر دست
به زنجیر گردن نهد شیر مست
گر آتش زند شعله چون آفتاب
به آتش توان کرد بی آب و تاب
ز دروازه بیرون برآمد چو باد
ز دنبال او مردمان فوج فوج
ستاره به مه می کند چون قران
پیاده روان شد به پابوس شاه
چو فرزین برون آمد از کجروی
به تکلیف برخاست آندم ز جا
چو روشن شد از مقدمش چشم شهر
قیامت شد آن روز قایم به دهر
بیا ساقی آن باده لاله گون
که از تیغ موجش زند بوی خون
به من ده که شوید ز طبعم ملال