بخش ۵۲ - صف چهلم
ناصرخسرو قبادیانیگوییم که چاره نیست از آنک مر جسم را نهایت باشد از بهر آنک حقیقت جسم آنست که مرو را سه بعد است چون درازا و پهنا و ژرفا و هر یکی از این بعدها دو کناره دارد و میانه ای و چون بعدهای جسم را نهایت باشد جسم را نهایت باشد و چون جسم را نهایت درست شده باشد که از بیرون این فلک کل که عالم است نه زمان است و نه مکان و نه جرمی تهی است و نه هیچ چیز از چیزهای طبیعی از بهر آنک همه طبیعیات از اندرون فلک است و فلک محیط است بطبایع احاطتی طبیعی و ما دانیم که نفس جزیی که امروز اندر زمان است و چو مر این جسد را بیفکند بوهم و فراموش کندش او بحیزی هیولانی و حسی نماند و هیچ چیز با جوهر او نماند مگر علم محض و چون نفس جزیی اندر مردم است و بر شود سوی بالا بطلب کردن آنچه از بیرون فلک است بقوت علم و نفی کند جرم را و جسم را چه از خالی و چه از پر چیز نیابد مگر اثباتی محض بیرون این جرم گردنده که فلک است و چون طبیعیات بکناره رسد حیز نباشد مگر سازنده طبیعیات و چون نفس جزیی بیرون این فلک حیز نیافت وزو بگذشت درست شد که آن بر شدن او بعالم لطیف از لطیفی خویش و هم گوشگی با نفس کلی تا ببیند آن سرور لذات عز و شرف روحانی که نفس او اندر ان غرقه شود و گر بر شدن نفس جزیی بعالم لطیف از جهت علم ریاضی نباشد که هندسه ازوست پیدا شود مرورا جوهر نفس کل که محیط است بجرم گردنده احاطت علت بمعلول خویش و احاطت صانع بمصنوع خویش نه چون محیط شدن جسم لطیف بجسم کثیف و محیط شدن نفس کلی بعالم طبیعت محیط شدنی علمی است و احاطت علمی را از اندون و بیرون هر دو یکسان باشد پس درست شد که افلاک و عالم اندر افق نفس کلی است
